آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

یادم آمد هان

داشتم میگفتم : آن شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها می کرد

و چه سرمایی ، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

لیک آخر سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم

همگنان را خون گرمی بود.

قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود.

مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -

راه می رفت و سخن می گفت.

چوبدستی منتشا مانند در دستش .

مست شور و گرم گفتن بود.

صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود

همگنان خاموش.

گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش :

هفت خوان را زاد سرو مرو

یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد :

خوان هشتم را

      من روایت می کنم اکنون ...

همچنان میرفت و می آمد.

همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد:

قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است

شعر نیست،

این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ- همچون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختیهاست

خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،

روکش تابوت تختی هاست

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم ،

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند  :

آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،

شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،

پور زال زر جهان پهلو ،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز

-چون کلید گنج مروارید

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایرانشهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان ، چاه بی دردان ،

چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود

پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نباید بگوید هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.

چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود دید ،

بس که خونش رفته بود از تن

بس که زهر زخمها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،

او از تن خود

-  بس بتر از رخش –

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .

رخش را می پایید.

رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا

رخش رخشنده

به هزاران یادهای روشن و زنده...

گفت در دل : " رخش!طفلک رخش ! آه! "

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد

ناگهان انگار

       بر لب آن چاه

              سایه ای دید

                 او شغاد، آن نا برادر بود

                      که درون چه نگه می کرد ومی خندید

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید......

باز چشم او به رخش افتاد – اما ... وای!

دید

رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، رخش بی مانند

        با هزارش یادبود خوب ،

                  خوابیده است آنچنان که راستی گویی

آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است........

بعد از آن تا مدتی دیر ،

یال و رویش را

هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،

رو به یال و چشم او مالید...

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید

و نگاهش مثل خنجر بود:

"و نشست آرام، یال رخش در دستش ،

باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :

جنگ بود این یا شکار؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر؟"

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست

که شغاد نا برادر را بدوزد

– همچنان که دوخت -

با تیر وکمان

بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،

و بر آن تکیه داده بود

و درون چه نگه می کرد

                             قصه می گوید

این برایش سخت آسان بود و ساده بود

همچنان که می توانست اواگرمی خواست

کان کمند شصت خویش بگشاید

و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگی

و فراز آید

ور بپرسی راست ، گویم راست

                     قصه بی شک راست می گوید .

                                           می توانست او اگر می خواست.

نظرات  (۱۳)

واقعا حس قوی داره این شعر
خیلی عالی
دستت درد نکنه
من این شعر اخوان رو خیلی دوست دارم
کلی منقلب میشم
دنبا تصویر های برای این شعر میگردم کهبتونم تصویر سازی کنم
میتونید کمکم کنید؟
ممنون وموفق باشید
درود، دلم هوای خوان هشتم کرده بود که سر از آستان حضرت دوست در آوردم. . .
دیدم چه زیبا نقالهایمان هنوز دغدغه گفتن و شنیدن دارند. همچون مرد نقال امید دمت چونان حدیث آشنایت گرم و گم نشود از لبت لبخند. و اما ای  نا آشنا اشنا بی شک می توانی تو اگر بخواهی . . . بدرود
پاسخ:
ممنون از اظهار محبتتون
سلام
خیلی این شعرو دوست دارم.
اسمشو فراموش کرده بودم.کلی سرچ کردم تا پیداش کردم.
ممنون از وبتون.
شاد باشید
پاسخ:
ممنون از کامنتتون
خان هشتم را من روایت می کنم اکنون ...
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور

همیشه این شعر را که می خوانم بی اختیار می گریم.

روحت شاد اخوان.
شعر نو فارسی را زینت بخشیدی
پاسخ:
ممنون از اینکه ما رو قابل دونستید و نظزتون رو درج کردید
سلام من باید برای دانشگاه این شعر خوان هشتم از اخوان ثالث تحلیل کنم کسی هست که منو کمک کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ممنون میشم ...من دوباره سر میزنم
پاسخ:
شما نه ایمیلی از خودتون گذاشتید نه آدرس وبلاگی
سلام
با تشکر از اشعار زیبای شما و با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر
پاسخ:
ممنون از توجهتون
الان ساعت حدود یک بعد از نیم شبه من وهم اتاقیم حوس کردیم  خوان هشتم رو بخونیم هرچی گشتیم پیداش نکردیم تا به سایت شما اومدیم و موف شدیم کلی هم لذت بردیم ممنونم از شما مرسی
پاسخ:
قابلی نداشت
  • پریسا جهانلو
  • salam kheili delam mikhast in shere akhavano dobare bekhunam mersi
    پاسخ:
    خوشحالم که خوشتون اومده
    دوست عزیزم شعرهاتون فوق العاده قشنگه من باب اجازه شما رو تو وبلاگم لینک کردم.اگه شما هم دوس دارید منو با آدرس بالا لینک کنید.اسم وبلاگم هم هستش خانه ی دوست. گهگداری شعری مینویسم.باتشکر.موفق باشید
    آفرین بر شما
    پاسخ:
    شما...کدوم آسید هستید؟
    با سپاس به خاطر این شعر زیبا
    salam,,,weblogetoOn kheili zibas,,,sheraye kheili ghashangi gozashtin
    movafagh bashin

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی