آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
که فطرت را، زجانت آب دادی

تو نوری ، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و دیگر ها ، چو آهند

تو صبح روشنی ، ما کلبه غم
تو شادی ، ما سیاهیهای ماتم

تو از نور خدایی ، ما زخاکیم
تو دریایی و ما تیره مغاکیم

تو جان مطمئنی ، ما پریشیم
تو از خود رسته ، ما در بند خویشیم

مگر تو دیگری ، ما نیز ، دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر

چه میگویم "تو و ما" ، این روا نیست
همانا جز قیاسی نابجانیست

خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین "تو و مایی" به رنجش

تو مرد هرچه ای ، ما خویش هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم

تو "هر چندی" ، تو "هر گاهی ، تو بیشی
به جز حق و نبی ، از جمله پیشی

فلق خون تو را آب وضو کرد
رخت را قبله گاه آرزو کرد

سحر کز شام ، صبح روشن آرد
اشارتها به چشمان تو دارد

اگر کوهی ، بلند استاده کوهی
سرافرازی ، شکوهی ، بی ستوهی

گر اقیانوس ، اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام

شب تاریخ را مرغ شبی ، شب
به جز حق حق نداری هیچ برلب

سحر آیینه ای پیش نگاهت
سپیده تیره فرشی پیش راهت

تو چون موسیقی نور ووجودی
جهان را بر لب از نامت ، سرودی

تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود ، گوش کن ، باری زمانی!

اگر گوشی فرا داریم برچنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟

توانایی ز نامت تاب گیر
سخن از آبرویت، آب گیرد

شرف ، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت ، آب بر دست تو ریزد

چه گویم ، "مهربانی مادر توست
بزرگی" چون غلام قنبر توست

بهی ، همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی ، درجستجویت

شجاعت بیم دارد از تو ، آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری

چو شمشیر تو با جسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد

علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه ، امید چیرگی نیست

علی را دشمنی ، یکسر تباهی است
سیاهی ، در سیاهی ، در سیاهی است

سیه بادا ستم را روی ناپاک
جهان را ، روزگاران را ، به سر خاک

زمین را تفته بادا دل ، که گاهی
در آن ، نآن تفته دل، می کرد آهی

زمان ! خاکت به سربادا شب و روز
تو بودی و علی را دل پر از سوز؟

فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد منجلی شد

جهان موسیقی شیدایی اوست
زمان لبریز ، از مولایی اوست

بگو مهر علی ، مهری است خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم

علی گل ، وین جهان چون شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست

چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز

دل هر ذره از مهر علی پر
جهان چون یک صدف ، مهر علی در

به مهرش ، مهربانی وام دارد
ز نامش گفته شیرین ، کام دارد

کجا داند کسی ، روح علی چیست؟
که می داند علی چون و علی کیست؟

جهانی پیش رویش ،ذره ای نیست
خدا ، تنها خدا داند علی کیست

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی