آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

دلش از غصه خون شده ست اما، خنده ای گرم و با نمک دارد
گـل این قصه گرچه پـژمرده ست، در سرش فکر شاپـرک دارد

خورده گلبـرگ او نشان خزان، غنـچه اش بی گناه خشکیده
از اهـالی کـوچه بـاغ فقـط خبـر از قـصه قـاصدک دارد

زد شبیخون به آسمان طوفان هر ستاره به گوشه ای افتاد
و از آن شب به جرم یاری مـاه چهره ی آفـتاب لک دارد

او که لبـریـز آتـش و نـور است چکه چکه به خاک میریزد
آه خورشید قصه مان با شمع چقَدَر وجه مشترک دارد

سیـنه اش از غـروب میـسوزد آفتاب بهـاری این دشت
وقـت رفتن رسیده و انـگار زخـم پایـیـز نم نمک دارد...

بیصدا رفت یک شب از خانه، محملش بود شانه ی مهتاب
و از آن شب هنوز شهر نبی به لب از غصه نی لبک دارد

محتشم در کنار شعرم نیست، شرح این قصه کار شعرم نیست
سینه ی زخم خورده ی تاریخ خبر از قصه ی فدک دارد...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی