آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۸۶ ثبت شده است

در گوش من صحیفه تبریک عید گفت

سالی دگر زعمر تو ای بی خبر گذشت

نشگفته غنچه های بهار و امید و عشق

دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت

روح کهن نه تازه شود با حلول عید

راح کهن بیار که آبم ز سر گذشت

تبریک نیست , تسلیت است اینکه دوست را

گویی: خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت

گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو

شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان

قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو

مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم

مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو

در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو

 

میر داماد ، شنیدستم من،

که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید

ملک قبر که :من رب، من ؟

●●●

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی ست - بدو داد جواب

اسطقسات دگر زو متقن .

●●●

حیرت افزودش از این حرف ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که: به زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن

●●●

آفریننده بخندید و بگفت :

" تو به این بنده ی من حرف نزن .

او در آن عالم هم، زنده که بود،

حرفها زد که نفهمیدم من ! "

مردم نمیدانند پشت چهره من ـ

یکمرد خشماگین درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نمیخوانند حرفی

تا آنکه دانند ـ

بس گریه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشکم ـ

گلهای غم در جان غمگینم شکفته است

●●●

من هیچگه بر درد  خود  زاری نکردم

اندوه من، اندوه پست  آب و نان نیست

این اشکها بی امان از تو پنهان ـ

جز گریه بر سوک دل بیچارگان نیست

●●●

شبها ز بام خانه ویرانه خود ـ

هر سو ببامی میدود موج نگاهم

در گوش جانم میچکد بانگی که گوید:

 من دردمندم

 من بی پناهم

●●●

از سوی دیگر بانگ میآید که: ای مرد !

 من تیره بختم

 من موج اشکم

 من ابر آهم

بانگ یتیمم میخلد ناگاه در گوش:

 کای بر فراز بام خود استاده آرام !

 من در حصار بینوائیها اسیرم  ـ

 در قعر چاهم

●●●

بی خان و مانی ناله ای دارد که:  ای مرد !

من تیره روزم ـ

بر کوچه های  روشنی  بسته است راهم

●●●

ناگه دلم میلرزد از این موج اندوه

اشکم فرو میریزد از این سوک بسیار

در سینه می پیچد فغان  عمر کاهم

●●●

با موج اشک و هاله یی از شرم گویم:

کای شب نشینان تهی دست !

وی بی پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، ای یتیم مانده در چاه طبیعت !
من خود تهی دستم، توان یاری ام نیست

در پیشگاه زرد رویان، رو سیاهم

شرمنده ام از دستگیری

اما در این شرمندگی ها بیگناهم

دستی ندارم تا که دستی را بگیرم

این را تو میدانی و میداند خدا هم

 

ای شیر، ای نشسته تو غمگین و سوکوار

ای سنگ سرد سخت

تا کی سوار پیکر تو کودکان کوی

یکبار نیز نعره بکش

غرشی برآر

●●●

تا دیده ام تو را

خاموش بوده ای

در ذهن همگان

بیگانه بوده ای و فراموش بوده ای

●●●

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟

در تو کنون مهابت از یاد رفته است

در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است

●●●

باور کنم هنوز

کز چشم وحش جنگل

هر غرش تو باز ره خواب می زند ؟

باور کنم هنوز

از ترس خشم تو

شبها پلنگ از سر کهسار دور دست،

دست طلب به دامن مهتاب می زند ؟

●●●

از آسمان سربی

یکریز و تند ریزش باران است

از چشم شیر سنگی خونابه سرشک روان است

●●●

ای شیر سنگی، ای تو چنین واژگونه بخت

ای سنگ سرد سخت

همدرد تو منم

من نیز در مصیبت تو

گریه می کنم