آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۹ مطلب در مهر ۱۳۸۶ ثبت شده است

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی حرف دلش را نگفت من بودم


دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم


نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم


چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم ، انگار کوه کن بودم


من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم


غریب بودم ، گشتم غریب تر اما

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
 
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
 

شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
 
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحرگهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کوه های بلند و کوتاهی
 
وسط  کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند؟

ای فرصت همیشه پُر از ابهام! ای یأس ناگزیر زمستانی!

من می‌روم به سوی بهاری نو، در انتهای یک شب بارانی

در برگ‌ریز آن شب پُرتشویش، در فصل دردناک فراموشی

من دیدم آن شکوه تناور را از پشت چشم‌های تو، پنهانی

چون شعر ناسروده‌ی یک شاعر، من مانده در اسارت یک تردید

او با تمام حنجره‌اش فریاد، او با تمامِ یک دل توفانی،

می‌گفت: جای ماندن و مُردن نیست، باید به سمت سرخ‌ترین گُل رفت

باید شکست خواب زمستان را، ای شهر سرد و ساکت سیمانی!



آن شب که کوچه حسّ غریبی داشت، گویا شکوه گام مرا می‌خواند

من ماندم و جنون خطر کردن، در جاده‌های کور پریشانی

این شهر جای ماندن و مُردن نیست، باید دوباره بار سفر بندم

فریاد می‌زنم که: خداحافظ! ای یأس ناگزیر زمستانی!

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید 

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این قصه جانسوز نهفتن تا کی

سوختم ، سوختم این راز نگفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویـی بودیم

دین و دل باخته دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

با دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی روی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

کاش می شد شعر چشمانت سرود

یا که عطرخنده هایت را ربود

کاش می شد در نگاهت جا شوم

لحظه ای در آیینه پیدا شوم

کاش می شد حس باران را کشید

گریه ی آن شهسواران را شنید

کاش می شد عقده ها را باز کرد

همره باد صبا پرواز کرد

کاش می شد شعر من از بر کنی

غصه هایم را خودت باور کنی...