آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۶ مطلب در آذر ۱۳۸۶ ثبت شده است

گر تو پنداری که رازم بی تو پیدا نیست، هست

یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست، هست

یا زعشق لولو و یاقوت شکر بار تو

چشم گوهر بار من هر شب چو دریا نیست، هست

ور ترا صورت همی بندد که از چشم و دلم

آب و آتش تا ثری و تا ثریا نیست، هست

گر تو پنداری که بی وصل تو جان اندر تنم

مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست، هست

ور تو پنداری که از جور و جفای روزگار

در مذاق و طبع من، سودا و صفرا نیست، هست

گر گمان تو چنان است ای صنم کز عشق تو

این بلاها بر من بیچاره تنها نیست ، هست

این همه زشتی مکن کامروز را فردا بود

ور تو گویی از پس امروز فردا نیست ، هست

بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبا را

که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را

به صحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر

به روی عالم آرایت بیارا روی صحرا را

دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو

نظر با ناظران افکن ببین اهل تماشا را

دماغ جان اهل دل به بوی خود معطر کن

ز روی خویش نوری بخش هر دم چشم بینا را

الا ای یوسف مسکین ملاحت تا به کی داری

حزین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را

تو حلوا کرده ای پنهان، مگسها گشته سرگردان

اگر جوش مگس خواهی به صحرا آر حلوا را

الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما بر

نه دل، ترک تو خواهد کرد، نی تو ترک یغما را

جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک من

که ترکان دوست می دارند دایم شور و غوغا را

سخن با مرد صحرایی الا ای مغربی کم گو

که صحرایی نمی داند زبان اهل دریا را

مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر فرو همی کردند

زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشک ها برآوردند

از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر، به جز کفن بردند
گفتــه بــودی کـه چـرا محـو تماشای منی
وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مـژه بـر هـم نـزنـم تـا کـه ز دستــم نـرود
نــاز چشـم تـو بـه قـدر مـژه بـر هـم زدنی


آزاده را جفای فلک بیش می‌رسد
اول بلا به عاقبت اندیش می‌رسد

از هیچ آفریده‌ندارم شکایتی
بر من هرآنچه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون من است روزی‌ام
کان هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد

با خار نیز, چون گل بی‌خار بوده‌ام
زان رو به جای نوش, مرا نیش می‌رسد

رنج غناست آنچه نصیب توانگر است
طبع غنی به مردم درویش می‌رسد

دست از ستم بدار, کز این خلق نادرست
خیری اگر رسد به ستم کیش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام
آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد

چیزی نمی‌رسد به تو بى خون دل امیر
جان نیز بر لب تو به تشویش می‌رسد