آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۹ مطلب در فروردين ۱۳۸۷ ثبت شده است

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 

نقش جمال یار را تا که به دل کشیده‌ام
یک سره مهر این و آن از دل خود بریده‌ام

هر نظرم که بگذرد جلوه نوری از رخش
بار دگر نکوترش بینم از آن‌چه دیده‌ام

عشق مجال کی دهد تا که بگویمی چسان
تیر بلای عشق او بر دل و جان خریده‌ام

سوزم و ریزم اشک غم، شمع صفت به پای دل
در طلبش چه خارها بر دل خود خلیده‌ام

چاک دل از فراق او می‌زنم و نمی‌زند
بخیه به پاره‌های دل، کز غم او دریده‌ام

این دل سنگم آب شد، ز آتش اشتیاق شد
بس که به ناله روز و شب، کوره دل دمیده‌ام


شرح نمی‌توان دهم سوزش حال خود به جز
ریزش اشک دیده و خون دل چکیده‌ام


حیران تا کی از غمش اشک به دامن آورد
چون دل داغدار خود، هیچ دلی ندیده‌ام

صـدبـار اگــر از دسـت تـوام خون رود از دل

از در چـو درآیــی، هــمـه بیــرون رود از دل

لـیـلـی همـه در خـنـده و بـازیـسـت، چـه دانــد

کـز دیــده چـه ها بـر سـر مجـنـون رود از دل

گــر قـصـه عـشــق مـن و یــــارم بـنـگـارنـــد

صـد لـیـلـی و مجـنـون همه بیـرون رود از دل

گفتی که برون کن غم من از دل و خوش باش

آه؛ ایـن سخـن سخـت، مـرا چـون رود از دل؟

در قـتـل مـن ای مـه، بکـش آهستـه کـمـان را

حیـف اسـت کـه پیکـان تـو بیـرون رود از دل

پای دل در کوی عشقت تا بزانو در گل است

همتی دارید با من زانـکه کــاری مشکـل است

مـن نـدانم کـین دل دیـوانـه را مقصود چیست

گـو همیشه سـوی سـرگردانی مـن مـایـل است

فـیـل مـحمـودی فرو ماند اگــر بـیـنـد بـخواب

بـار سـنگینی کـه ازدرد تو مـا را بـر دل است

ای دل آواره اخـــر چـــنــد مــیــگـویـی مـگـو

اندران گویی که پای صدهزاران در گِل است

هـمـدمـم آهـسـت مـحـرم غـم در ایـام شـبــاب

وقت عیش ونوجوانی وه چه ناخوش حاصلست

خود به خود گویم سخنها چون بگریم زار زار

مـحـرم راز غـریـبـان لابـد اشـک سـائـل است

مـحـی بـا ایـن زنـدگـانی گر گمان داری که تو

راه حق رفتی یقین میـدان نـه فکر باطل است

ای خدا یه کاری کن رفیق آسمون بشیم

بی دروغ و بی ریا ، هر چی می خوای همون بشیم

این قدر مهربونی تو آدما کم نباشه

حتی یک پرنده هم شکار آدم نباشه

دلامون صاف باشه و دوستی ها صد رنگ نباشه

آدما آدم باشن ، دلاشون ازسنگ نباشه

با یه بونه کوچیک ، کینه ها شعله ور نشه

آدمیّت این همه بین ما در بدر نشه

ای خدا یه کاری کن ، صمیمی و ساده باشیم

واسه گفتن و شنیدن از تو آماده باشیم

فقر و ناداری برای کسی تشویش نیاره

جز به سمت تو کسی دست طلب پیش نیاره

هرگز از دونه و آب لونه ای خالی نمونه

سر دیوار کسی جغد ((نداری)) نخونه

ای خدا یه کاری کن رفیق آسمون بشیم

بی دروغ و بی ریا هر چی میخوای همون بشیم