آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۴ مطلب در بهمن ۱۳۸۷ ثبت شده است

لبت صریح ترین آیه­ی شکوفائی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست


چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قله­های مه آلود، محو و رویائی ست


چگونه وصف کنم هیئت نجیب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست


تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست


در آستانه­ی دریای دیدگان تو شرم
شکوهمند­تر از مرغکان دریائی ست


شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناک­تر از عطرهای صحرائی ست


مجال بوسه به لب­های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست

پناه غربت غمناک دستهائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست

دلم خوش است به گل های باغ قالی ها

که چشم باران دارم ز خشکسالی ها

به باد حادثه بالم اگر شکست٬چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها!

چه غربتی است٬عزیزان من کجا رفتند؟

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها

زلال بود و روان رود رو به دریایم

همین که ماندم مرداب شد زلالی ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها

در کتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم میروند
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم میروند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان میشوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را

شور غزل نمانده، بی‌تو در این حوالی
ما مانده‌ایم و با ما، مرداب بی‌خیالی


بعد از تو حجم کوچه، از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مُرد، در ذهن این اهالی


می‌خواهم از خودم، تا چشم تو پَر بگیرم
اما چه می‌توان کرد، با این شکسته‌بالی؟


امشب هوای چشمم مثل دلِ تو ابری‌ست
برگرد، بی‌تو دور است، این چشمه از زلالی


این آخرین کلام است، ای دوردست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوری‌ات ملالی