آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۹ مطلب در اسفند ۱۳۸۷ ثبت شده است

گُل شب‌بو! بهار آمده است
روز دیدار یار آمده است


باد از پشتِ کوه‌های بلند
تا بروبَد غبار، آمده است


پونه با بقچه‌های سبزه و عطر
به لب جویبار آمده است


قاصدک روی شانه‌های نسیم
شادمانه، سوار آمده است


قاصدک! هان، خبر چه آوردی؟
نامه از سوی یار آمده است؟


عشق ما آن نهال تُرد جوان
قد کشیده، به بار آمده است


سر به سر جاده‌ها همه سبزند
گُل شب‌بو! بهار آمده است

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت


 بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود،
 داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود


دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو
 گوشِ طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود


خمرِ من و خمارِ من، باغِ من و بهارِ من
 خوابِ من و قرارِ من، بی تو به سر نمی شود


جاه و جلال من تویی، مُلکت و مال من تویی
 آب زلال من تویی، بی تو بسر نمی شود


گاه سوی وفا رَوی، گاه سوی جفا روی
 آنِ منی، کجا روی؟ بی تو بسر نمی شود


دل بنهند، برکَنی، توبه کنند، بشکنی
 این همه خود تو می کنی، بی تو بسر نمی شود


بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شدی
 باغ اِرَم سَقَر شدی، بی تو بسر نمی شود


گر تو سری، قدم شوم، ور تو کفی عَلَم شوم
 ور بروی عدم شوم، بی تو بسر نمی شود


خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای
 وز همه ام گسسته ای، بی تو بسر نمی شود


بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
 سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود


هر چه بگویم، ای سَنَد! نیست جدا ز نیک و بد
 هم تو بگو به لطف خود، بی تو بسر نمی شود

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
 امّید ز هر کس که بریدیم، بریدیم


دل نیست کبوتر، که چو برخاست، نشیند
 از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم


رم دادن صیاد خود از آغاز غلط بود
 حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم


کوی تو که باغ ارم و روضۀ خلد است
 انگار که دیدیم، ندیدیم، ندیدیم


صد باغ، بهار است و صلای گل و گلشن
 گر میوۀ یک باغ نچیدیم، نچیدیم


سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
 هان! واقف دم باش، رسیدیم! رسیدیم!


«وحشی» سبب دوری و این قسم سخن ها
 آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

اشکها آهسته می لغزند بر رخسار زردم
 آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم


شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
 ناله ای گر داشتم در گوشۀ ویرانه کردم


روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دایم
 شامها داغی به داغم، روزها دردی به دردم


عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
 گفت آخر با تو دردم، اشک گرم و آه سردم


این شکست ای جان و دل بشکست پشت طاقتم
 گر چه عمری شد که با بخت بد خود در نبردم


می رویّ و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
 من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم!


این همه درد و غم و یک مشت گل آوخ عمادا!
 هیچ ننشستی به دامان جهان ای کاش گردم