آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۱ مطلب در مرداد ۱۳۸۷ ثبت شده است

اگر از دست وجودت

به ستوه آمده باشی

به کجا خواهی رفت؟ ... آسمان، شاید!

و که را خواهی جُست؟ ... آن خدا، شاید!

اگر از شوقِ لذائذ، به زمین برگردی

به دگرباره، تمنّای بدن خواهی گفت!

و اگر سر به هوا گرداندی

دیگر او را نتوانی دیدن

چون که در عمقِ لجنزارِ تَنَت محبوسی!

و به صد بار به شرمندگی و بیزاری ...

... حال، بارِ صد و یک :

                  و چه زیباتر و بهتر

                              که همان جا ماندن

                                      و به عشقِ اَزَلی غلطیدن ...

... قطرهای اشک که از شدّتِ لذّت غلطید

                                            و درونت را شست!

فریب ما مخور آقا، دروغ میگوییم!
به جان حضرت زهرا(س) دروغ میگوییم!

/span>>/>
چه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد هجرانی؟
نیا نیا گل طاها! دروغ میگوییم!

/span>>/>
تمام چشم براهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ میگوییم!

/span>>/>
دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست!
اسیر شهوت دنیا، دروغ میگوییم!

/span>>/>
زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا هم دروغ میگوییم!

/span>>/>
کدام ناله غربت؟ کدام درد فراق؟
قسم به ام ابیها دروغ میگوییم!

/span>>/>
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم!

/span>>/>
مرا ببخش عزیزم که باز میگویم
نیا نیا گل طاها دروغ میگوییم!


بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

/span>

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

/span>

 با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

/span>

بگذاشتند ما در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناه کاران

/span>

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

/span>

چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران

/span>

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران

/span>

چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت

باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
 مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی


 ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
 که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی


می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی


سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
 چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی


نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
 بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

/span>
 هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
 دیدنی داشت ولی سوختم با همشان

/span>
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
 بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان

/span>
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

/span>
 زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

/span>
 این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان

/span>
 گر ندارد زبانی که تو را شاد کنند
 بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان

/span>
شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان