آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۹ مطلب در آبان ۱۳۸۷ ثبت شده است

سلام به دوستان عزیز و همراهان دیرینه «آستان حضرت دوست»  

به علت مسافرت ۱ ماهه ای که در پیش دارم و محدودیت دسترسی به اینترنت؛ احتمالا نمی توانم وبلاگ را به روز نمایم. 

 

ان شاء الله خاطرات این سفر را در وبلاگ http://hajnevesht.blogsky.com می نویسم.  

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست 
که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست
ای داد! چهر عمر غبار ِ زمان گرفت
خورشید ِ عشق، تیرگی ِ جاودان گرفت

 موی ِ سپید، پرچم ِ تسلیم برکشید
 دیدار ِ مرگ، تیر ِ ستیز از کمان گرفت

دست ِ فسوس، بر سر ِ امواج ِ خاطرات
بس عشق های ِ مرده که از هر کران گرفت

 ایمان شکست و زین قفس تیره مرغ بخت
شادان گشود بال و ره ِ آشیان گرفت

پای ِ امید، پیشرو ِ کاروان ِ عمر
 آزرده شد ز راه و دل از کاروان گرفت

یار ِ گذشته، دشمن ِ قلب ِ شکسته گشت
باغ ِ شکوفه، سردی ِ دور ِ خزان گرفت

تصویر ِ آرزو، چو غباری به دست باد
 آهسته از نظر شد و رخت از میان گرفت

گنج مراد، در دل ِ ویران ِ انتظار
ناجسته ماند و مرگ بر او سایبان گرفت

بدبینی از شمار، فزون گشت و دل ز بیم
با مهربان، قیافه ی نامهربان گرفت

 اندیشه، بال و پر زد و بیزار ازین جهان
راه ِ سپهر ِ تیره ِ وهم و گمان گرفت

 دل، تشنه ی گناه شد و مستی ِ گناه
یکباره پرده از سر ِ عیب ِ نهان گرفت

دلخون، ز رنج عقل و ادب، جان ِ خود فریب
بند ِ گران ز وسوسه ی بی امان گرفت

تابوت ِ کودکی، به سراشیب ِ زندگی
در هم شکست و هر هوس ِ مرده جان گرفت

آه از چراغ ِ دل؛ که دمادم به راه ِ عمر
 خاموش گشت و روشنی از دیگران گرفت

 من خواستار ِ مرگم و آوخ که دست ِ مرگ
دام ِ حیات ِ این شد و دامان ِ آن گرفت

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

همای طایر جان بسته در طناب تنم

امید کاین گره از کار بسته باز کنم

فلک چو تار تنم نغمه ها طنین انگاشت

که دور طایر جانم تنید تار تنم

به کنج این قفسم قرنها گذشت و هنوز

به یاد چشمۀ خلد و صفای آن چمنم

اگر چه زان و طنم یاد هم نمانده ولی

مُدام سر خوش خواب و خیال آن وطنم

دلم به حسرت گم کرده ای است چون یعقوب

گر آن عزیز نوازد به بوی پیرهنم

صلای مژدۀ وصلم دهد مگر قُمری

که بانگ مس زند از شاخ سرو و یاسمنم

به خیره عهد نبستم که بشکنم با دوست

به عهد او که همه شاخ دشمنان شکنم

به رهنمائی پیک و پیام وحی سروش

چه وهم و واهمه از رهزنان اهرمنم

گداخت جانم و چون انجمم ز دیده چکید

دلم خوش است که خوانند شمع انجمنم

سیاه ، کی بودم نامۀ عمل در گور

که کارنامۀ هجران نوشته بر کفنم

غبار تن نه منم شهریار زان بگذر

صفای چشمۀ جان را نظاره کُن که منم


آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...