آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۸ مطلب در فروردين ۱۳۸۸ ثبت شده است

نامتان عالی و اعلا یا علی
نامتان نور دل ما، یاعلی

حیف باشد بردن نام شما
گر نباشد شعر زیبا، یاعلی

نامتان رنگین کمان دشت عشق
نامتان خورشید و دریا یا علی

من چه گویم مثنوی ها گفته اند
گفتنی نا گفتنی ها، یاعلی

بهر یاری در کویر و کوره راه
می برم نام شما را، یاعلی

قدرت بازو و زانوی همه
هر که خواهد خیزد از جا، یاعلی

عارفان را، عاشقان را، می کِشید
در پی جانانه بالا، یاعلی

زاهدان را در عبادت می برید
در مسیر زهد و تقوا، یاعلی

پهلوانان را به همت می دهید
زور بازو خلق والا، یاعلی

لوطیان سرمشقشان درس شماست
در سخاوت در مدارا، یاعلی

حاکمان را در عدالت رهنما
گر بود قلبی پذیرا، یاعلی

در صفای باطن ایرانیان
نقش بسته مهر مولا، یاعلی

سالک سرمست و بیدار شما
میرود راه شما را، یاعلی

هر که را مهر شما در دل بود
نورتان دارد به سیما، یاعلی

ما اطاعت پیشه خود کرده ایم
در عبور از دور دنیا، یاعلی

از شفاعت هم بگیرید عاقبت
دستمان روز مبادا یا علی

سالک از شور شما شعر آفرید
این جسارت را ببخشا، یاعلی

میان ظلمت این کوچه‌های تودرتو
دلم گرفته به یاد تو ای گُل شب‌بو!


هنوز مثل گُل و پونه دوستت دارم
هنوز مثل درخت و پرنده و آهو


میان این‌همه آیینه‌های سرد و سیاه
چراغ چشم تو از دور می‌زند سوسو


مخواه پنجره‌ام را اسیر پرده‌ی اشک
مخواه با غم غربت دلم بگیرد، خو


شبی برای صدایت ترانه می‌خوانم
شب ستاره و آیینه و گُل و گیسو


بیا که از نَفَست صد بهار گل بدمد
بیا که سبزه بروید دوباره بر لب جو

شب شمع یک طرف، رخ جانانه یک طرف
 من یک طرف در آتش و پروانه یک طرف


افکنده بهر صید دل من ز زلف و خال
 دام بلا ز یک طرف و دانه یک طرف


از عشق او به گریه و در خنده روز و شب
 عاقل ز یک طرف و دیوانه یک طرف


برهم زدند مجمع دلهای عاشقان
 باد صبا ز یک طرف و شانه یک طرف


ترک شراب کردم و ساقی به عشوه گفت
 پیمان ز یک طرف، من و پیمانه یک طرف


ایمان و کفر زلف و رخش دل چو دید گفت
 زد کعبه یک طرف ره و میخانه یک طرف


در حیرتم که دل ز چه رو می برند و دین
 خوبان ز یک طرف ره میخانه یک طرف

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی، کار کسی


هر کس آزار منِ زار پسندید ولی
نپسندید دلِ زار من آزارِ کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شبِ تارِ کسی


سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من
هر که باقیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پس گرمی بازار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


تا شدم خار تو رشکم به عزیزان آید
بار الها! که عزیزی نشود خوار کسی


آنکه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزی است هوادار کسی


لطف حق یار کسی باد که در دوره ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی


گر کسی را نفکندیم بسر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی


شهریارا سر من زیر پس کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی