آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۸ ثبت شده است

مهربانا! عاشقانه سر بنه بر دامنم
تا که مدهوشت کند عطرِ گُل پیراهنم


چیست این احساس سرسبزِ بهارآور، بگو
شاخه‌ای از نسترن، یا دست تو برگردنم؟


از تب عشق تو چون خورشید می‌سوزم، بخوان
راز این دلدادگی را در نگاه روشنم


آن‌که می‌خواند مرا در خلوت شب‌ها تویی
این‌که می‌بوید تو را در عطر شب‌بوها منم


در هجوم بی‌کسی تنها تو با من دوست باش
چون تو باشی گو تمام خلق باشد دشمنم


تشنه‌ی نوشیدن آوازهایت مانده‌ام
کی می‌آیی از غزل باران بباری بر تنم؟

ای ترک ترا با دل احرار چه کارست؟

نه این دل ما غارت ترکان تتارست

/span>

از ما بستانی دل و ما را ندهی دل

با ما چه سبب هست ترا، یا چه شمارست؟

/span>

ما را به از این دار و دل ما به از این جوی

من هیچ ندانم که مرا با تو چه کارست؟

/span>

هرگاه که من جهد کنم دل به کف آرم

بازش تو بدزدی ز من این کارنه کارست

/span>

من پار بسی رنج و عنای تو کشیدم

امسال به هش باش که امسال نه پارست

/span>

نه دل دهدم کز تو کنم روی به یکسوی

نه با تو ازین بیش مرا رنج و مرارست

/span>

هر روز دگر خوی و دگر عادت و کبرست

این خوی بد و عادت تو چند هزارست

/span>

خوی تو همی‌گردد و خویی که نگردد

خوی ملک پیلتن شیر شکارست

/span>

مسعود ملک آنکه به جنب هنر او

اندر ملکان هر چه هنر بود عوارست

/span>

آن ملکستانی که هر آن ملک که بستاند

کو تیغ بدو تیز کند ملکسپارست

/span>

در لشکر اسکندر از اسب نبودی

چندانکه در این لشکر از پیل قطارست

/span>

ده پانزده من بیش نبد گرز فریدون

هفتاد منی گرز شه شیر شکارست

/span>

از چوب بدی تخت سلیمان پیمبر

وین تخت شه مشرق از زر عیارست

/span>

گویند که آن تخت ورا باد ببردی

وین نزد من ای دوست نه فخرست و نه عارست

/span>

زیرا که هر آن چیز که باشد برباید

باشد سبک و هر چه سبک باشد خوارست

/span>

ار روی ملوکانش هر روز نشاطست

وز کیسه‌ی شاهانش هر روز نثارست

/span>

هر چند که خوبست، درو خوبترین چیز

دیدار شه پیلتن شیرشکارست

/span>

آمد ملکا عید و می لعل همی‌گیر

کاین می سبب رستن بنیان ضرارست

/span>

می بر تو حلالست که در دار قراری

وان را بزه باشد که نه در دار قرارست

/span>

تا خاک فروتر بود و نار زبرتر

تا پیش هوا نار و هوا از پی نارست

/span>

گوشت به سوی نوش جهانگیر بزرگست

چشمت به سوی آن صنم باده گسارست

ای شمع جان! خــدارا، پروانه را مــسوزان

آهنگ عـــشق دارد، دیــــوانه را مـــسوزان

بنـــیاد مهــــر باشــــد انــــدر دل مــــحبان

دل، جایگاه یار است، این خانه را مسوزان

ای محتسب! خدا را شــرم از نوای ما کن

جانم بگیر و برسوز، میخانه را مـسوزان

هندوی مــــن در آتش، زایین خـود مینداز

ای لاله بهر «بگون» جانانه را مــسوزان

ای باغبان هستی اشجار خشک بر بسوز

ترشاخه های مستیم، مستانه را مسوزان

آزاده مــرغ عشقم، دارم هــــــوای بـستان

صیاد ناجوانمرد! کاشانـه را مـــــسوزان 

یارب به حــق عشقت، درد «ظفر» دوا کن

آتش به خصــــم انداز فــرزانه را مسوزان 

 

گل همیشه بهارم، ببین خزان باقی است
خراش صاعقه بر چهر آسمان باقی است 

● 
حدیث سیلی توفان به چهره گل سرخ
هنوز بر دهن یاس و ارغوان باقی است 


ز ابر فتنه تگرگی که ریخت بر سرما
هزار غنچه پرپر به بوستان باقی است 


نشان مرگ و بلا بود در کویر سکوت
غریو رعد که در گوش هر کران باقی است 


شکست کشتی امن از شقاوت توفان
به روی آب فقط دست بادبان باقی است 


هزار سال گذشت و ز تازیانه برق
شیار زخم بر اندام ناروان باقی است 


پرندگان بهاری ز باغ کوچیدند
به روی شاخه نشانی ز آشیان باقی است 


امید رویش گل را خزان ربود ز باغ
امید رجعت سرسبز باغبان باقی است 


گل همیشه بهارم غدیر آمده است
شراب کهنه ما در خم جهان باقی است
 


خدای گفت که «اکملتُ دینَکُمْ» آنک
نوای گرم نبی در رگ زمان باقی است 


قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان
ولایت علی و آل، جاودان باقی است 


گل همیشه بهارم بیا که آیه عشق
به نام پاک تو در ذهن مردمان باقی است

سود گرت هست گرانی مکن

 خیره سری با دل و جانی مکن

آن گل صحرا که به غمزه شکفت

 صورت خود در بن خاری نهفت

صبح همی باخت به مهرش نظر

 ابر همی ریخت به پایش گهر

باد ندانسته همی با شتاب

 ناله زدی تا که براید ز خواب

شیفته پروانه بر او می پرید

 دوستیش ز دل و جان می خرید

بلبل آشفته پی روی وی

 راهی همی جست ز هر سوی وی

وان گل خودخواه خود آراسته

 با همه ی حسن به پیراسته

زان همه دل بسته ی خاطر پریش

هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش

شیفتگانش ز برون در فغان

 او شده سرگرم خود اندر نهان

جای خود از ناز بفرسوده بود

 لیک بسی بیره و بیهوده بود

فر و برازندگی گل تمام

 بود به رخساره ی خوبش جرام

نقش به از آن رخ برتافته

 سنگ به از گوهر نایافته

گل که چنین سنگدلی برگزید

 عاقبت از کار ندانی چه دید

سود نکرده ز جوانی خویش

خسته ز سودای نهانی خویش

آن همه رونق به شبی در شکست

 تلخی ایام به جایش نشست

از بن آن خار که بودش مقر

خوب چو پژمرد برآورد سر

دید بسی شیفته ی نغمه خوان

 رقص کنان رهسپر و شادمان

از بر وی یکسره رفتند شاد

 راست بماننده ی آن تندباد

خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت

 ز آن که یکی دیده بدو برندوخت

هر که چو گل جانب دل ها شکست

 چون که بپژمرد به غم برنشست

دست بزد از سر حسرت به دست

 کانچه به کف داشت ز کف داده است

چون گل خودبین ز سر بیهشی

دوست مدار این همه عاشق کشی

یک نفس از خویشتن آزاد باش

خاطری آور به کف و شاد باش