آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۴ مطلب در آذر ۱۳۸۸ ثبت شده است

در محفل عاشقان فرزانه و مست

می‌گشت سبوی کربلا دست به دست

ناگاه از آن میان زد دستی پست

هفتاد و دو پیمانه به یک سنگ شکست

امروز که روز دار و گیر است

می ده که پیاله دلپذیر است

چون جام دهی به ما جوانان

اوّل به فلک بده که پیر است

از جام و سبو گذشت کارم

وقت خُم و نوبت غدیر است

 

برد از نگهی دل همه خلق

آهوی تو سخت شیر گیر است

در عشوه آن دو آهوی چشم

گر شیر فلک بود اسیر است

 

در چنبر آن دو هندوی زلف

خورشید سپهر دستگیر است

می نوش که چرخ پیر امروز

از ساغر خور پیاله گیر است

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان علی امیر است

امروز به خلق گردد اظهار

آن سر نهان که در ضمیر است

آن پادشه ممالک جود

در ملک وجود بر سریر است

شبِ عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
 تو بیا، کز اول شب درِ صبح باز باشد


عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
 به کجا رود کبوتر که اسیرِ باز باشد


ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
 که مُحبّ صادق آنست که پاکباز باشد


به کرشمۀ عنایت نظری به سوی ما کن
 که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد


همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان
 به کدام دوست گویم که محَل راز باشد؟


چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
 تو صَنَم نمی گذاری که مرا نماز باشد


نه چنین حساب کردم چو تو دوست گرفتم
 که ثنا و حمد گویم و جفا و ناز باشد


دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
 که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد


قدمی که بر گرفتی به وفا و عهدِ یاران
 اگر از بلا بترسی قَدَم مَجاز باشد

در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّی دم زد
 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوه ای کرد رُخت دید مَلَک عشق نداشت
 عینِ آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد


عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد
 برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد


مدّعی خواست که آید به تماشاگهِ راز
 دستِ غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد


دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند
 دلِ غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد


جان علوی هوس چاهِ زنخدانِ تو داشت
 دست در حلقۀ آن زلفِ خم اندر خم زد


حافظ آن روز طربنامۀ عشقِ تو نوشت
 که قلم بر سر اسبابِ دلِ خرّم زد