آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۳۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

عید (مهدی فرجی)

آرزو سلوط | | ۰ نظر
دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند
یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محّرم می شود
روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_
کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند
دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من
جای سبز چشم های تو هزاری می دهند
  • آرزو سلوط

صبح است و صبوح است، بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم

پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم

روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم

خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده‌ست
شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم

زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم

این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم

خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم

خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره‌ست
ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم

گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم

گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم

ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری

قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل
که بالای تو گر گوید؛ نکردم، راست پنداری

دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی
طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری

دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین
بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری

خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری
جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری

ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت
دو چشم اوحدی هر شب یکی دریاست پنداری

یا ثامن الحجج، دل ما وا نمی شود
خیلی تلاش کرده ام، اما نمی شود

هر جا که رفته ام و به هر کس که گفته ام
گفته به دست من گره ات وا نمی شود

اصلاً به هر که رو زده ام گفته با تشر
هر جا که می روی برو! این جا نمی شود

نازم به شاعرت که چه زیبا سروده است
وقتی دل شکسته مداوا نمی شود...

«دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب
از او شنیده می شود، الّا نمی شود»

حالا من شکسته دل خسته ی غریب
رو کرده ام به سوی تو آقا، نمی شود؟

گفتم "سلام حضرت مشکل گشا " و بعد
اذن دخول خوانده ام، آیا نمی شود

راهم دهی حرم؟ که به ناگه کسی زغیب
تغییر داد قافیه ام را که می شود!