آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیده‌ی ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشه‌ی آن بام
این بخت نباشد سر شوریده‌ی ما را

مردیم به آن چشمه‌ی حیوان که رساند
شرح عطش سینه‌ی تفتیده‌ی ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصه‌ی شطرنج فرو چیده‌ی ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیده‌ی ما را

ما شعله‌ی شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیده‌ی ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیده‌ی ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیده‌ی ما را

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ، نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ، دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری


مرا دانی که بی ‌تو حال چونست؟
به هر مژگان هزاران قطره خونست

تنم در بند هجر تو اسیرست
دلم در دست عشق تو زبون ست

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست
چه جای کم که هر ساعت فزون ست

به وجهی، خون همی بارم من از دل
که در عشق توام غم رهنمون ست

اگر بخشود خواهی هرگز ای جان
بر این دل جای بخشایش کنون ست

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شادی هایت را بر صورت من بریز

فروردین من!

و اضافه هایش را 

پُست کن

برای کسی که بهاری ندارد.