آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

یا که ناقص پس مده یا اینکه کامل پس بگیر
من دل اسان میدهم، باشد تو مشکل پس بگیر

بیش از این با موج از اعماق خود دورم مکن
این صدف را از کف شن های ساحل پس بگیر

ای خدایی که برایم نقشه دائم میکشی
برق جادو را از این چشم مقابل پس بگیر

من خودم گفتم فلانی را برایم جور کن
پس گرفتم حرف خود را از ته دل، پس بگیر!

مهر او بر گرد من میپیچد و میپیچدم
مهر مارت را از این حوری شمایل پس بگیر

در مسیر خانه اش دیشب حریفان ریختند
نعش ما را لااقل از این اراذل پس بگیر

  • امید میم

با این که دل بدون تو تنها نمی شود
با این که عشقت از سر من وا نمی شود

اما هنوز شعر نمک ناشناس تو
از پای سفره غزلم پا نمی شود

وقتی دوباره پنجره خیس چشم من
با آفتاب چشم تو ارضا نمی شود

وقتی دو حرف لعنتی جدول دلت
من می شود، تو می شود، و ما نمی شود

دیگر به چشم هیچ کسی زل نمی زنم
دیگر شبیه چشم تو پیدا نمی شود

  • امید میم

گرگم و در به درٍ خصلت حیوانی خویش
ضرر اندوختم از این همه چوپانی خویش
 
تا نفهمند خلایق که چه در سر دارم
سالیانی زده ام مهر به پیشانی خویش!

 منم آن ارگ! که از خواب غروز آمیزش
چشم واکرده سحرگاه به ویرانی خویش

رد شدی از بغل مسجد و حالا باید...
یا بچسبیم به تو یا به مسلمانی خویش

گاه دین باعث دل سنگی ما آدم هاست
حاجیان رحم ندارند به قربانی خویش


توبه گیریم که بازست درش! سودش چیست؟!
من که اقرار ندارم به پشیمانی خویش!

مهر را پس بده ای شیخ که من بگذارم
سر بی حوصله بر نقطه ی پایانی خویش

  • امید میم

خانم! شما که مانده دلم مات چشم تان
 یعنی شدم مزاحم اوقات چشم تان

 امروز درس مان غزلی تازه از شماست
 فصلی جدید از ادبیات چشم تان

 فصلی که با رسیدنش انگار می رسند
 دستان من به دامن "سادات" چشم تان

 فصلی که فرصت سفری عاشقانه است
 از اصفهان دل به محلات چشم تان

 خانم! اجازه هست بمیرم، که بعد از آن
 جانم جوان شود به کرامات چشم تان؟

 با چند  لهجه اشک بریزم، نمی برید
 یک نیمه شب مرا به ملاقات چشم تان؟

 یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را
مومن شوم به سبزی آیات چشم تان

 اوضاع رو به راه تر از این نمی شود
ما و شما و خواب و خیالات چشم تان...

چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟
•   
شما که شاهد فنجان خالیم بودید
چرا ندیدمتان؟ در حوالیم بودید!
•   
چه آش نذری خوبی! چرا ندیدمتان؟
شما که کاسه ی سبز سفالیم بودید
•   
شبیه نقش دو آهو کنارتان مردم
گره زدید مرا...دار قالیم بودید
•   
به سیم آخر چشمانتان زدم یک روز
شما که  End من و بی خیالیم بودید!
•   
ولی نشد که شما واقعیتم بشوید
شما که خاطره ی خشک و خالیم بودید
•   
چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟
•   
چقدر صبر نکردی و پشت هم رفتی
شبیه لرزه بر اندام ارگ بم رفتی
•   
چقدر صبر نکردی که یکنواخت شویم
چه سرد و گرم چشاندی، زیاد و کم رفتی
•   
مرا به پنجره فولاد گریه ات بستی
کبوترانه خودت تا دم حرم رفتی
•   
صدام کردی و گفتی بیا قدم بزنیم
قدم زدم همه ات را، قدم قدم رفتی
•   
تو ای ستاره چه آرام ناپدید شدی
به راه شیری من توی پیچ و خم رفتی
•   
چقدر فاصله دادی...خودم، خودت کردی
به نام من شده بودی و از خودم رفتی
•   
نخواستی که بیایی و پیش من باشی
به رنگ خاطره ماندی و از دلم رفتی
•   
چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟
•   
تو یا شما؟ چه بگویم؟ بگو به ما چه گذشت؟
به این قناری غمگین بی صدا چه گذشت؟
•   
چه برف خاطره سوزی، چقدر حرف زدیم
بگو به هر دوی ما توی آن هوا چه گذشت
•   
چه فیلمنامه ی خوبی! چقدر احساسی
به روی پرده ی ما توی سینما چه گذشت؟
•   
تو نقش اول احساس های من بودی
بدون تو چه بگویم به ماجرا چه گذشت
•   
چقدر بازی خوبی...بزن عقب یک بار
مرور می کنم امشب که بین ما چه گذشت
•   
چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟