آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

جنگ خونین، گاه ناشی از نگاهی کوچک است
بی گمان هر جنگجو در خود سپاهی کوچک است

آنکه در بحـر نگـاهی رفته می داند که گاه
گاه بحرانی بزرگ از اشتباهی کوچک است

هر کـجایی رو به بالا می روی آرام تر!!!
در سر هر پله شاید پرتگاهی کوچک است!

نیست غـیر از سـربزیـری باعث بالـندگی
بید اگر در بدو پیدایش گیاهی کوچک است

از درون باید بفهـمی هیبت هـر چـیز را
کوه از بالا شبـیه تپه کاهـی کوچـک است

چیست نفرت جز علیه خویش عصیانی بزرگ!؟
عشق اگرهم معصیت باشد، گناهی کوچک است

هر تنی شهری ست؛ هر آغوش چون دروازه ای
بین بازوهای باز، آزادراهی کوچک است

خانه یعنی آسـمان و سـفره یعنی کهکشـان
نان جو در این میان چون قرص ماهی کوچک است

مــادر موسـی! بیـا! زنبیـل را برگـیر از آب!
بعد از این هر کودکی خود پادشاهی کوچک است

این زمان دنیـای آدم هـای در ظاهـر بزرگ
تا بخواهی تا بخواهی تا بخواهی کوچک است

هر که شد زندانی و زندان و زندانبان خویش
در درون هر کسی تبعیدگاهی کوچک است

گاه اما شـاه دیر آگاه می گردد کـه گـاه
ریزش یک امپراطوری، به آهی کوچک است

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

تا به کوی تو نهادیم صنم، روی نیاز
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم

در خور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست
ما از آن باده کشانیم که دریا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
به تولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

همه شب از طرب گریه مینا من و جام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

نشوی غافل از اندیشه شیدائی ما
گرچه زنجیر به پای دل شیدا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان
پای بر فرق جهان از سر دار آمده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

جای دیوانه چو در شهر ندانند هما
من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

  • امید میم

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

نیست دیگر به خرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
؟

حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد

پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد

آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد...

همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟
یا چو من هجر تو را هیچ گرفتاری هست؟

دیدهٔ دهر به دور تو ندیده است به خواب
که چو چشمت به جهان فتنهٔ بیداری هست

ای تماشای رخت داروی بیماری عشق
خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست

هر کجا دل شده‌ای بر سر کویت بینم
گویم المنةلله که مرا یاری هست

گر من از عشق تو دیوانه شوم باکی نیست
که چو من شیفته در کوی تو بسیاری هست...

ناز کن ناز که باز از همه کس نازتری
دلبری عشوه گری شوخی و طنازتری

راز زیبایی خلقت همه در جلوۀ توست
ناز کن، ناز که هم رازی هم نازتری

باز کن چهره که از شرم عرق ریزد گل
ای که زیباتر و رعناتر و ممتازتری

بیتِ ابرویِ تو سَر بیتِ کدامین غزل است ؟
تو بگو کزهمه کس قافیه پردازتری

شهر زیبای تو صد طعنه زند بر شیراز
تو خود از «حافظ» شیراز غزل سازتری

بال پرواز تداعی شود از نغمۀ تو
تو زهر بلبلی خوش نغمه خوش آوازتری

بگو ای چشم جه گفتت مگر آن لحظه ترا
هر چه پاک ات بکنم بازتری بازتری

  • امید میم