آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد
تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد

بابا که رفت دختر خود را بغل کند
بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد

صف بسته بود جمع ملائک در انتظار
پرده کنار رفت و تماشا شروع شد

کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد
جشن و  سرور عالم بالا شروع شد

چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن
لبخندهای ام ابیها شروع شد

● ● ●

تا سالها برای پدر، مادری کند
همراه او بماند و پیغمبری کند

تا عشق را نفس بکشد در هوای او
بابا برای او شود و او برای او

هی دور او بچرخد و پروانه ای شود
دستش برای موی پدر شانه ای شود

خیره شود به صورت او تا به ماه خود
بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود

تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش
آئینه ای مقابل شکل و شمایلش

تا سالها همین بشود ماجرای او
بابا برای او شود و او برای او

● ● ●

بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد
احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد

خورشید او غروب خودش را بغل گرفت
یخ بست قلب عالم  و گرما تمام شد

آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد
آئین مهربانی دنیا تمام شد

تنها بهانه بود برای وجود او
راهی شد و بهانه ی زهرا تمام شد

● ● ●

این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در
باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!

مشعل گرفته است که آتش به پا کند
یا با طناب دست شما را جدا کند

شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...
از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!

یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها
نامش نیفتد از دهنت تا به انتها

یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است
یعنی به او نشان بده تنها نمانده است

● ● ●

اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!
تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!

اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!
آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!

دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها
بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!
هی دست مشت کرده به دیوار می زند

● ● ●

حق دارد او که طاقت این روز را نداشت
روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت

روزی که از صدای غمت شهر خسته شد
روزی که چشم های تو یکباره بسته شد

روزی که زخم های عمیقت دوا نداشت
روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت

ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود
ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود

● ● ●

توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد
خون گریه های عالم بالا شروع شد...

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند
نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند

من و ز کوی تو رفتن؟ زهی خیال محال
که دام زلف تو هرگز مرا رها نکند

خدای را ز تو بر من عنایتی ست بزرگ
اگر فسون رقیب از منت جدا نکنند

چگونه ماه فلک دانمت که ماه فلک
به دست، جام نگیرد به بزم،جا نکند

من از جفات نترسم ولی از آن ترسم
که عمر من به جفات اینقدر وفا نکند

چه داند آنکه شب ما چگونه میگذرد؟
کسی که دست در آن طرّه ی دوتا نکند

حبیب،خواری من خواست بر مراد رقیب
خدا مراد دل هرکسی روا نکند

ز جور دوست ننالم مگر به حضرت دوست
غریق لطف خدا یاد ناخدا نکند

ادیب اینهمه دلگرم سوز آه مباش
که سوز آه تو تاثیر در قضا نکند

 چون است حال بستان ای باد نوبهـاری    
کز بلبلان برآمد فـــــریاد بی‌قــــــــــراری


ای گنج نوشدارو با خستگـــــان نگه کن   
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهـــــــــــــل    
ور نه به شکل شیرین شور ازجهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عــرق برآرد     
چون بر شکوفه آید باران نوبهـــــــــاری


عود است زیر دامن یا گـل در آستینت      
یا مشک در گریبان؟ بنمـــای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دلفـــریبت     
تو در میان گل‌ها چون گل میـــــان خاری


وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابـــــرو      
این می‌کِشد به زورم وان می‌کُشدبه زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمــی‌گریزد  
دربند خوبرویان خوشتر کـــه رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربــودی   
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق مــــــا را       
کاین عمر صرف کردیم انــــــــــدر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیــــالت    
باطل بود که صورت بر قبلــــــه می‌نگاری


هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست  
درمان درد سعدی با دوست ســـازگاری

دل که بی دلبر بود بی جان بود
خوش بود جانی که با جانان بود


نور او در دیدهٔ ما رو نمود
گرچه از چشم شما پنهان بود


کنج دل گنجینهٔ عشق وی است
جای گنجش در دل ویران بود


هر که دید آئینهٔ گیتی نما
بر جمال خویشتن حیران بود


ذوق ما از عقل می پرسی مپرس
این کسی داند که او را آن بود


کشتهٔ او زندهٔ جاوید شد
پیش او مردن مرا آسان بود


نعمت الله در خرابات مغان
ساقی سرمست می نوشان بود

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را