آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۴۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی

بیم آنست دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی

فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت
که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی

مگر از هیت شیرین تو می‌رفت حدیثی
نیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به غلامی

کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند
بار دیگر نکند سجده ی بت‌های رخامی

بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی

بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو
می‌نمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی

کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک
تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی

آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی
فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی

طاقتم نیست ز هر بی‌خبری سنگ ملامت
که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی

روی بپوش ای قمر خانگی
تا نکشد عقل به دیوانگی

بلعجبی‌های خیالت ببست
چشم خردمندی و فرزانگی

با تو بباشم به کدام آبروی؟
یا بگریزم به چه مردانگی؟

با تو بر آمیختنم آرزوست
وز همه کس وحشت و بیگانگی

پرده برانداز شبی شمع وار
تا همه سوزیم به پروانگی

یا ببرد خانه سعدی خیال
یا ببرد دوست به همخانگی

ای که به حسن قامتت سرو ندیده‌ام سهی
گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی

جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی
شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی

از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی
رفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی

شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند دود دل سحر گهی

سعدی و عمرو و زید را هیچ محل نمی‌نهی
وین همه لاف می‌زنیم از دهل میان تهی

چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

عود است زیر دامن یا گل در آستینت
یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
در بند خوبرویان خوشتر که رستگاری

زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری

زما دو خاطره ی بی دوام می ماند
زمی نه حال که دردی به جام می ماند


چه سال ها که زمین بی من و تو خواهد گشت
که صید می رمد از دام و دام می ماند!


از این تردد دایم که در نظرجاری
کدام منظره ی مستدام می ماند؟


خطوط منکسری با شتاب می گذرند
بر این صحیفه، که گفت از تو نام می ماند؟


چه سایه وار سواران در آستان غروب...
چه نقشی از که  در این ازدحام می ماند؟


چه باغ ها به گذرها پراز شکوفه ی سیب
چه عطر ها که تورا در مشام می ماند


ستاره ها و سحر ها وصخره ها وسفر...
چه خوب! زین همه بر جا کدام می ماند؟


مسافران زعطش دسته دسته می میرند
و چشمه ی حیوان در ظلام می ماند...