آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۳۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

بی تو چقدر خرد و خمیرند لحظه ها
مثل منِ فلک زده پیرند لحظه ها

مثل من فلک زده مثل من غریب
بی تو چقدر خاک بگیرند لحظه ها

انگار در نگاه توتکثیر میشوند
انگار بر تو بخشپذیرند لحظه ها

حالا منم و گریه بر این درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها

«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها

نه قاره ای که به کشف سواحلت برسم
نه قایقم که به هر موج تا دلت برسم

نه یوسفی که به عطر تو پیرهن بدرم
چو گریه های زلیخا مقابلت برسم

نه آسیه و نه مریم نمی شوم هرگز
نه هاجری که به صحرا به منزلت برسم

به زنگ خام شترها نمی شوم آرام
مگر به قافله ای از قبایلت برسم

کتیبه ام و دلم تکه تکه دلتنگ است
چگونه می شود آیا به حاصلت برسم

جهان من غزلی با مساحت بغض است
نه کاشفم که به حل المسائلت برسم

چقدر دور شدی از من همیشه گناه
چقدر فاصله دارم به منزلت برسم

ای ناگهان تر از همه ی اتفاق ها!
پایان خوب قصه ی تلخ فراق ها!

یک جا به شوق آمدنت باز می شود
درهای نیمه باز تمام اتاق ها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق
لب باز می کنند ترک های طاق ها

بی دستگیری ات به کجا راه می برم
در این مسیر پر شده از باتلاق ها

بازآ بهار من که به نوبت نشسته اند
در انتظار مرگ درختان اجاق ها

ای وارث شکوه اساطیر ! جلوه کن
تا کم شود ابهت پر طمطراق ها...

ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحر

در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت
و اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحر

از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر

زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند
از تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحر

باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلق
آتش به جان خریده خبر می‌دهد سحر

از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب
بس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحر

نطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب
با حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحر

بس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌ها
و آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحر

آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او
رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟

چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!
از ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
  • امید میم
طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را
تا با تو فراموش کند مشغله ها را

با پای برهنه چه کند از سفر عشق
سوغات نیاورده بجز آبله ها را

غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار
پاسخ بدهد عشق همه مسئله ها را

یادم برود سلسله ی موت؟ که دیده است
تاریخ فراموش کند سلسله ها را

تــا از شب چشمان درشتت خبر آرند
شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را

چون لنجِ به گل مانده ی غم منتظرم تا
آتش بکشد هرم تنت اسکله ها را

تو دزد ِ دلی، خنجر ابروت گواه است
بگذار به حال خودشان قافله ها را

با دُرد دو چشمت همه شب مست برقصم
اجری بنویسند اگر هروله ها را

تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه
دربین غزلهام نوشتم گله ها را

از گیس بلندت گله کردن شده کارم
هرچند که سر برده دگر حوصله ها را

تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند
روزی دو برابر بکند فاصله ها را


  • امید میم