آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

ما کتاب کهنه ای هستیم ، سرتا پا غلط
خواندنی ها را سراسر خوانده ایم  امّا غلط

سال ها تدریس  می کردم ، خطا را با خطا
سال ها تصحیح می کردم ، غلط را با غلط

بی خبر بودم ، دریغا از اصول الدین عشق
خط غلط، انشا غلط، دانش غلط، تقوی غلط

دین اگر این است ! بی دینان زِ ما مؤمن ترند
این مسلمانی ست آخر !؟  لا غلط  الّا غلط

روز اوّل درس مان دادند یک دنیا فریب
روز آخر ، مشق ما این بود، یک عُـقـبا غلط

گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود
شیخــنا فرمود ، امّا یا خطا شد یا غلط

گفتم از فرط غلط ها دفتر دل شد سیاه
گفت می دانم ، غلط داریم آخر تا غلط !

روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت
دیده ی من یک غلط می دید و او ، صدها غلط

یا رب از تو مغفرت زیباست از ما اعتراف
یا رب از تو مرحمت می زیبد و  از ما غلط

این نامه را برای شما پُست می‌کنم
از نا‌کجای فاصله‌ها پُست می‌کنم

یک رنج‌نامهء نسروده، نگفتنی
یک مشت حرف عقده‌گشا پُست می‌کنم

تا چشم‌هات مقصد گنجشک‌ها شوند
یک فوج واژگانِ رها پُست می‌کنم

تقسیم می‌کند هیجان را میان‌مان
تا می‌رسد به دست تو، تا پُست می‌کنم

این را که بی‌قرارترین نوع نامه‌هاست
این را که من به عشق شما پُست می‌کنم

اما تو دست‌یافتنی نیستی و من
بی‌آدرس به قصد کجا پُست می‌کنم؟

حالا که نامه‌ها همه برگشت می‌خورند
بر من چه رفته، آه.....چرا پُست می‌کنم؟!؟!

  • آرزو سلوط

با خنده کاشتی به دل خلق٬ کاش‌ها
با عشوه ریختی نمکی بر خراش‌ها

هرجا که چشم‌های تو افتاد فتنه‌اش
آن بخشِ شهر، پر شده از اغتشاش‌ها

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش
معشوقه بودن است و بریز و بپاش‌ها

ایزد که گفته بت نپرستید، پس چرا
دنیا پر است، این همه از خوش تراش‌ها

از بس به ماه چشم تو پر می‌کشم٬ شبی
آخر پلنگ می شوم از این تلاش‌ها

چشم‌ها – پنجره‌های تو – تأمل دارند
فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟
کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌‌جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند
میش‌هایم کــه تــهِ چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:
در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همـــه تا دامنــــه‌ء کــــوه تحمــل دارند
  • آرزو سلوط

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود