آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

بیا کنارِ من امشب که بی تو جانی نیست
غزل بخوان که به جز عشق داستانی نیست

غزل بخوان که زمین خشک و بی ثمر نشود
در این زمانه که بر سقفش آسمانی نیست

من و تو از غزل عاشقانه سرشاریم
بیا بگو که غمِ عشق را کرانی نیست

"غمِ زمانه که هیچش کران نمی بینم"
همین غم است، غمِ عشق را نشانی نیست

بیا که با هم از اینجا به آسمان برویم
غزل بگو که به جز عشق نردبانی نیست

زمانه نامِ تو را نامِ عشق خواهد کرد
غمت مباد که امروز تکه نانی نیست

غزل بگو که غزل در زمانه گل بکند
غزل بگو که بهارِ تو را خزانی نیست

  • آرزو سلوط

 روزی ما دوباره کبو ترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود،
بوسه است!
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست!
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند .
قفل،
افسانه یی ست!
و قلب ،
برای زندگی بس است!

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است ،
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست ،
تا من به خاطر ِ آخرین شعر رنج ِ جست و جویِ قافیه نبرم .

روزی که هر لب ترانه یی ست ،
تا کم ترین سرود ، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی ،
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر ،
نباشم !

اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم
سعادتی ست تو را داشتن، که من دارم!

کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟

مرا بــه خود بفشار و ببین بــه جای بدن
چه آتشی ست؟ که در زیر پیرهن دارم

به رغم دیدن آرامش تو کم نشده
ارادتــی کــه به آرامش کفن دارم

مرا که وقت غروبم رسیده بدرقه کن
اگرچه با تو امیدی به سر زدن دارم!

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد

این آفتاب مشرقی بی کسوف را
ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را

لاتقربوا الصلات مخوانید و بنگرید
این مستی به هم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشانند اهل زهد را
شاعر نمود وصف تو هر فیلسوف را

می ترسم از صفای حرم با خبر شود
حاجی و نیمه کاره گذارد وقوف را

این واژه ها کم اند برای سرودنت
باید خودم بچینم از نو حروف را

روح القدس بیا نفسی شاعری کنیم
خورشید چشم های امام رئوف را