آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی؟
شبی مانند یک دیوانه در حال خودت باشی؟

بدون هم‌قدم از پرسه‌های خسته برگردی
میان جاده تنها باشی و مال خودت باشی؟

شده نام و نشانت را بپرسی از کسی دیگر!
شده در دیگران دنبال امثال خودت باشی؟

شده سنگ مزارت را ببینی بر سر راهت!
شده مانند من یک عمر پامال خودت باشی!

تمام شهر را در هم بریزی با غزل­هایت
خودت هم بی خبر از جار و جنجال خودت باشی!

شبی در خواب مانند کبوتر بال بگشایی!
شبی آواره‌ی روح سبکبال خودت باشی

سراپا شمع باشی، شعله­ ور از بخت برگشته
سراپا شعله­ور، پاسوز اقبال خودت باشی

برایت اتفاق افتاده شاید مثل من گاهی...
برایت اتفاق افتاده دنبال خودت باشی
  • آرزو سلوط

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟

آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟

غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره، کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

کجای این غزل داری لبت را گاز می‌گیری؟
هنوز از روزگار ناموافق ساز می‌گیری؟!

گناه از بام و از دیوار کوتاه دل من نیست
 تو هر جا می‌روی تاب و تب پرواز می‌گیری

خودت می‌سازی و از نو خرابم می‌کنی، گاهی
برایم رنگ و بوی حافظ شیـراز می‌گیری

شبم، خوابم، خیالم... بی تو از تاب و تب افتاده
تو جای من! که‌ را بعد از خودت دمساز می‌گیری؟!
 ●
بنان بین نفس‌های تو خوانده شورهایش را
دلم می‌لرزد از آن دور تا آواز می‌گیری

شبیه پادگان‌های زمان جنگ پُر شوری
برای زاغهء‌ آشفته‌ات سرباز می‌گیری؟


  • آرزو سلوط

وقتش رسیده مثل من امروز برداری
آن قاب عکس کهنه را از کنج انباری

با آستینت خاک‌هایش را بگیری باز
بر نقطه ضعف خاطراتت دست بگذاری

دستان من خاکی‌ست‌، قدری گریه کن بانو‌!
دستم معطر می‌شود وقتی که می‌باری

دیشب به یادت "گریه‌ها" را خواندم از اول
اصلاً کتاب شعر "فاضل" را تو هم داری؟

دیگر نپرس از فکر من این روزها، قطعاً
من هم به آن چیزی می‌اندیشم که تو ... آری !

ترکت نخواهم کرد من با این‌که می‌دانم
سیگار قلابی برای ترک سیگاری...

  • آرزو سلوط