آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود، که آخر زیاد شد

اینقدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد

انقدر خوب چهره و عالم پسند بود
بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
بار سفر که بست، مسافر زیاد شد
  • امید میم
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ  بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی  که خواب نبودم دیده ام
 
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست،
مثل پدر نیست ،
مثل انسی نیست ،
مثل یحیی نیست ،
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد
و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز  و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است 
یا حاجت الحاجات است 

و می تواند
تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ، جنس نسیه بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ "الله "که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می خواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ...
چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  می آید
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
 
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم می شوم 
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابان ها گم نمی شود
کاری نمی کند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
 
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
 
من پله های  یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند
 
من پله های  یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
 
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست ،
در نفسش با ماست،
در صدایش با ماست
 
 کسی که آمدنش  را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درخت های  کهنه ی  یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ  می شود،  بزرگ می شود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ،
از میان پچ و پچ گل های اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت می کند
و سهم ما را می دهد

من خواب دیده ام ...

نازلی ، ناز تو و ناز دو چشمت
نازلی ، ناز دو چشمت مارو کشته ، نازلی
نازلی دنیا بزرگه شب درازه وقتی که بارون می یاد
صدای پاش منو تا اونور دنیا می کشه
نازلی ، کی می دونه چی پیش می یاد
فردا رو هیشکی ندیده
هر کی می گه بیخود می گه
بیخود می گه هر کی می گه
که خواستن تونستنه!
اگه یه سکه رو بندازی بالا صد تا چرخ می خوره تا پایین بیاد
کی می دونه شیر می یاد یا خط می یاد
 
نازلی ، خوشبختی
جایی که همسایه ی رو به رویی بد بخته
یه دروغه ، یه دروغه
یه دروغه که همه به هم می گن
 
نازلی ، آفتابو کی می تونه حاشا بکنه
وقتی ما تو کافه ها می شینیم و گپ می زنیم
آدمایی هستن که می خوان حرف بزنن می ترسن
آدمایی که شبا همدم زنجیرن وروزا مثل شب!
 
نازلی ، آتیش باید الو باشه
ماهی باید تو آب باشه
آدم باید آزاد باشه
 آزاد باشه
 آزاد باشه
 
نازلی ، کی می دونه پشت در بسته چیه؟
آرزو قصه ی شیر برفیه
شیر رو که بچه ها روزای برفی می سازن
اگه یه روز بشه آفتاب آب میشه
ولی افسوس بچه ها این چیزا رو نمی دونن
نازلی ، نازلی ، نازلی
عشق ما شعله ی یک کبریته
زندگی خواب و خیاله
وقتی از خواب می پریم
می بینیم تو دستامون چیزی نمونده ، نازلی
 
همه مون تنهاییم
همه مون تنهاییم
بیا تنهایی رو قسمت بکنیم
 
نازلی ، ناز تو و شعر من و شورش خلق
اگه دس به هم بدن شهرو چراغون می کنن
نازلی ، ناز تو و ناز دو چشمت
نازلی ، ناز دو چشمت ما رو کشته ، نازلی

من فکر می کنم مزۀ نان عوض شده ست
آواز کوچه، لحن خیابان عوض شده ست

تنها نه لهجۀ دل من فرق کرده است
حتی صدای گریۀ باران عوض شده ست

عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست

خان ها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست

سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست؟

قرآن شکیل تر شده، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟

"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست؟

این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست

ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست

انسان روزگار مرا، ای خدا ببین!
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟

ببین! سراغ مرا هیچ‌کس نمی‌گیرد
مگر که نیمه شبی، غصه‌ای، غمی، چیزی

تو هم که می‌رسی و با نگاه پُر شورت
نمک به تازه ‌ترین زخم‌‌هام می ‌ریزی

خلاصه حسرت این ماند بردلم که شما
بیایی و بروی، فتنه برنینگیزی

بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که: آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی... ببین خودمانیم مثل هر دفعه
چرا به قهر، تو از جات برنمی‌خیزی؟

نشسته‌ای که چه؟ یعنی دلت شکست؟ هم‌این؟
ببینمت... ولی انگار که اشک می‌ریزی

عزیز گریه نکن، من که اولش گفتم
تو از نجابت صدها بهار لبریزی