آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲۸ مطلب توسط «آرزو سلوط» ثبت شده است

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 

پاییزمی رسد که به مانند سال پیش

راز درخت باغچه را برملا کند

 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد ... - خدا کند ! -

 

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است و باید وفا کند

 

او نیز عاشق است و راهی نمانده است

جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ...

شاید اثرکند و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر اوجا به جا کند

 

- تقویم خواست ازتو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند -

 

خش ... خش ... صدای پای خزان است ! یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند !

 

  • آرزو سلوط
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد
  • آرزو سلوط

دوباره شعر مرا می برد به مهمانی
به کوچه های قشنگ تو با غزل خوانی

به کوچه های قشنگی که خاطرات تو بود
و خاطرات قشنگی که خوب می دانی

قشنگ مثل غزل های بی مغازله ات
و درک مبهم من از سکوت وحیرانی

دو باره باز شب من قشنگ تر شده است
"ز آیه های نگاهم ببین چه می خوانی"

امید جاری دل های بی قرار تویی
چه آرزوی قشنگی چه فصل پایانی!

 

  • آرزو سلوط

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست

هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد

دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست

بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

تو نیستى و آه پس این پیشگویى ها

بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاییز امروز است یا فرداست

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

  • آرزو سلوط

خوشم با شمیم بهاری که نیست
غباری که هست و سواری که نیست

به دنبال این ردّ خون آمدم
پی دانه های اناری که نیست

مگردید بیهوده ای همرهان
به دنبال آیینه داری که نیست

به کف سنگ دارم ولی می دوم
پی شیشه های قطاری که نیست

تهمتن منم تیر گز می زنم
به چشمان اسفندیاری که نیست

دوفصل است تقویم دلتنگی ام
خزانی که هست و بهاری که نیست...

  • آرزو سلوط