آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۰۰ مطلب توسط «ادیب» ثبت شده است

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همـــآواز با ما:
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

 چون است حال بستان ای باد نوبهـاری    
کز بلبلان برآمد فـــــریاد بی‌قــــــــــراری


ای گنج نوشدارو با خستگـــــان نگه کن   
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهـــــــــــــل    
ور نه به شکل شیرین شور ازجهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عــرق برآرد     
چون بر شکوفه آید باران نوبهـــــــــاری


عود است زیر دامن یا گـل در آستینت      
یا مشک در گریبان؟ بنمـــای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دلفـــریبت     
تو در میان گل‌ها چون گل میـــــان خاری


وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابـــــرو      
این می‌کِشد به زورم وان می‌کُشدبه زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمــی‌گریزد  
دربند خوبرویان خوشتر کـــه رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربــودی   
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق مــــــا را       
کاین عمر صرف کردیم انــــــــــدر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیــــالت    
باطل بود که صورت بر قبلــــــه می‌نگاری


هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست  
درمان درد سعدی با دوست ســـازگاری

دل که بی دلبر بود بی جان بود
خوش بود جانی که با جانان بود


نور او در دیدهٔ ما رو نمود
گرچه از چشم شما پنهان بود


کنج دل گنجینهٔ عشق وی است
جای گنجش در دل ویران بود


هر که دید آئینهٔ گیتی نما
بر جمال خویشتن حیران بود


ذوق ما از عقل می پرسی مپرس
این کسی داند که او را آن بود


کشتهٔ او زندهٔ جاوید شد
پیش او مردن مرا آسان بود


نعمت الله در خرابات مغان
ساقی سرمست می نوشان بود

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را