آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۶۱ مطلب توسط «امید میم» ثبت شده است

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود، که آخر زیاد شد

اینقدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد

انقدر خوب چهره و عالم پسند بود
بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
بار سفر که بست، مسافر زیاد شد
  • امید میم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

تا به کوی تو نهادیم صنم، روی نیاز
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم

در خور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست
ما از آن باده کشانیم که دریا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
به تولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

همه شب از طرب گریه مینا من و جام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

نشوی غافل از اندیشه شیدائی ما
گرچه زنجیر به پای دل شیدا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان
پای بر فرق جهان از سر دار آمده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

جای دیوانه چو در شهر ندانند هما
من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

  • امید میم

ناز کن ناز که باز از همه کس نازتری
دلبری عشوه گری شوخی و طنازتری

راز زیبایی خلقت همه در جلوۀ توست
ناز کن، ناز که هم رازی هم نازتری

باز کن چهره که از شرم عرق ریزد گل
ای که زیباتر و رعناتر و ممتازتری

بیتِ ابرویِ تو سَر بیتِ کدامین غزل است ؟
تو بگو کزهمه کس قافیه پردازتری

شهر زیبای تو صد طعنه زند بر شیراز
تو خود از «حافظ» شیراز غزل سازتری

بال پرواز تداعی شود از نغمۀ تو
تو زهر بلبلی خوش نغمه خوش آوازتری

بگو ای چشم جه گفتت مگر آن لحظه ترا
هر چه پاک ات بکنم بازتری بازتری

  • امید میم

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا :"باز بوی سپند می‌آید؟
چه کنم؟ با وجود اینهمه چشم، به وجودت گزند می‌آید

به جنون می‌کشد سر و کارم؛ کوچه از جیک جیک لبریز است
می‌رسی و زبان گنجشکان با ورود تو بند می‌آید

می‌رسی مثل سرو در رفتار، چشم‌ها خیره می‌شوند؛ انگار
که به جنگ قبیله‌ی قاجار لطفعلیخان زند می‌آید

می رسی و هوای فروردین، جای باران گلاب می‌بارد
از هوای گرفته‌ی اسفند، برف نه؛ حبّه قند می‌آید

باز زیبایی جهان کم شد، باز تقصیر توست می‌بخشی
بارها گفته‌اند اهل نظر به تو موی بلند می آید

دست‌های تو را که می‌گیرم، دست وقتی که می‌کشی از من
بر لب پاسبان و دستفروش بازهم نیشخند می‌آید

احتمالاً دوباره شاعرکی آمده شهرمان غزل خوانده
که به چشمت یکی دوماهی هست شعر من ناپسند می‌آید

  • امید میم

یا که ناقص پس مده یا اینکه کامل پس بگیر
من دل اسان میدهم، باشد تو مشکل پس بگیر

بیش از این با موج از اعماق خود دورم مکن
این صدف را از کف شن های ساحل پس بگیر

ای خدایی که برایم نقشه دائم میکشی
برق جادو را از این چشم مقابل پس بگیر

من خودم گفتم فلانی را برایم جور کن
پس گرفتم حرف خود را از ته دل، پس بگیر!

مهر او بر گرد من میپیچد و میپیچدم
مهر مارت را از این حوری شمایل پس بگیر

در مسیر خانه اش دیشب حریفان ریختند
نعش ما را لااقل از این اراذل پس بگیر

  • امید میم