آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۳۳ مطلب با موضوع «شعر آئینی» ثبت شده است

آمد دوباره محرم، با ناله ی عطش
گردیده موسم ماتم، با ناله ی عطش

باز این چه شورشست که در خلق عالمست
برپاست شور محرم، با ناله ی عطش

غنچه لبش ترک افتاد از فراق آب
قامت ز درد شده خم، با ناله ی عطش

زینب! زمان رفتن پنجم ستاره است
"ای وای من! نه! حسین هم؟ با ناله ی عطش؟"

یک جرعه آب بگیرد عموی آل الله
افتاده دست با علم، با ناله ی عطش

زینب رسیده به صحرای کربلا امشب
امشب بود شبی از غم، با ناله ی عطش


پی نوشت:

برای خواندن شعر دیگری از آقای حامد رئوفی در مورد واقعه عاشورا به اینجا مراجعه فرمایید.

فـراتر از همـه قصـه هـا و بـاورها
تو ای نگین درخشان کل اخترها

اگر به زلف تو چشمان حوریان افتد
نهان کند سر و تن را به زیر معجرها

اگر که قبله مردم دو چشم تو باشد
به یک نظر متدین شوند کافرها

تمام قصه ی پرواز شرح دیدن توست
و می پرند به یاد تو این کبوترها

گشای غنچه که دردانه در صدف مانده
که می کنند حسادت تمام گوهرها

کم آورم که نویسم من از تو ای بانو
قلم درخت و رودها دوات و برگ، دفترها



پی نوشت:برای مطالعه بیشتر آثار شاعر جوان و خوش ذوق اصفهانی،

آقای حامد رئوفی، به وبلاگ ایشان مراجعه نمایید.

لطف تو بی واسطه، دریای جودت بی کران
عالمی از فهم ابعاد وجودت ناتوان

صورت و سیرت...نه اصلا عمرت از مضمون پر است
ماه گندمگون! غریب خانه! مولای جوان!

چاه های خشک با دست تو جوشان می شدند
ای نگاهت مثل چشمه! ای دلت آتشفشان!

روز حسرت هیچ کس حسرت نخواهد خورد تا
بخشش ابن الرضایی تو باشد در میان

داستان عمر تو کوتاه بود اما نبود
لحظه ای تاریخ نور از ردپایت بی نشان

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی
یا سلیمانی که شأنش را نمی فهمد زمان

دوستانت بی وفایی، دشمنانت خون دل
آشنای طعنه ای از کودکی... از این و آن

نامتان را شیعیان گاهی به قصد... بگذریم
ما چنین گفتیم تا وا شد دهان دیگران

از قضا من هم جواد بن الرضایم گر چه باز
بین ما فرق است مولا از زمین تا آسمان

خدا می خواست تا تقدیر عالم اینچنین باشد
کسی که صاحب عرش است، مهمان زمین باشد

خدا در ساق عرش خویش جایی را برایش ساخت
که حتی ماورای دیده ی روح الامین باشد

خدا می خواست از رخساره ی خود پرده بردارد
خدا می خواست تا دست خودش در آستین باشد

علیٌّ حُبّهُ جُنّه ، قسیمُ النّار والجَنّه
خدا می خواست آن باشد، خدا می خواست این باشد

علی را قبل از آدم آفرید و در شب معراج
به پیغمبر نشانش داد تا حقّ الیقین باشد

به جز نام علی در پهنه ی تاریخ نامی نیست
که بر انگشتر پیغمبران نقش نگین باشد

به جز او نیست دستاویز محکم در دل طوفان
به جز او نیست وقتی صحبت از حبل المتین باشد

مرا تا خطبه های بی الف راهی کن و بگذار
که بعد از خطبه ی بی نقطه ی تو نقطه چین باشد

مرا در بیت بیت شعرهایم دستگیری کن
غزل های تو بی اندازه باید دلنشین باشد

غزل لطف خداوند است، شاعرها خبر دارند
غزل خوب است در وصف امیرالمومنین باشد

دریایی و دل دادی یک روز به دریایی
این شد که پدید آمد از عشق تو دنیایی

هم صاحب آبی تو، هم روح حجابی تو
هم نور دل ساقی، هم مادر سقایی

شیدای شکوه تو تنها دل حیدر نیست
عالم همه مجنونند وقتی که تو لیلایی

از نور تو یا کوثر! ـ تا کور شود ابترـ
دارد دل پیغمبر چه ام ابیهایی!

مرضیه و راضیه، ریحانه و حانیه
منصوره و مستوره، به به! که چه اسمایی

معصومه‌ای و عصمت از نام تو می‌جوشد
هم کوثر و تسنیمی، هم سدره و طوبایی

باغی شده پر برکت، بهتر شده از جنت
حالا که زمین دارد انسیه حورایی

آن روز چرا محشر نامش نشود؟ آخر
آن روز تو می‌آیی ای جلوه‌ی زیبایی!

هم دختر طاهایی هم همسر مولایی
قدر تو ولی این نیست، اینست که زهرایی

گفتند که پنهانی، اما به خدا دیدم
هر لحظه که درماندم، آن لحظه همان جایی

در خواندن تو سوزی است، با ما تو بخوان مادر!
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی