آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۵۸ مطلب با موضوع «شعر کهن» ثبت شده است

به کعبه رفتم و ز آنجا، هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم

شعار کعبه چو دیدم سیاه، دست تمنا
دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم

چو حلقه ی در کعبه به صد نیاز گرفتم
دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم

نهاده خلق حرم، سوی کعبه روی عبادت
من از میان همه روی دل به سوی تو کردم

مرا به هیچ مقامی نبود غیر تو نامی
طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم

به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان
من از دعا لب خود بسته، گفتگوی تو کردم

فتاده اهل منا در پی منا و مقاصد
چو جامی از همه فارغ، من آرزوی تو کردم

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند
نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند

من و ز کوی تو رفتن؟ زهی خیال محال
که دام زلف تو هرگز مرا رها نکند

خدای را ز تو بر من عنایتی ست بزرگ
اگر فسون رقیب از منت جدا نکنند

چگونه ماه فلک دانمت که ماه فلک
به دست، جام نگیرد به بزم،جا نکند

من از جفات نترسم ولی از آن ترسم
که عمر من به جفات اینقدر وفا نکند

چه داند آنکه شب ما چگونه میگذرد؟
کسی که دست در آن طرّه ی دوتا نکند

حبیب،خواری من خواست بر مراد رقیب
خدا مراد دل هرکسی روا نکند

ز جور دوست ننالم مگر به حضرت دوست
غریق لطف خدا یاد ناخدا نکند

ادیب اینهمه دلگرم سوز آه مباش
که سوز آه تو تاثیر در قضا نکند

 چون است حال بستان ای باد نوبهـاری    
کز بلبلان برآمد فـــــریاد بی‌قــــــــــراری


ای گنج نوشدارو با خستگـــــان نگه کن   
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهـــــــــــــل    
ور نه به شکل شیرین شور ازجهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عــرق برآرد     
چون بر شکوفه آید باران نوبهـــــــــاری


عود است زیر دامن یا گـل در آستینت      
یا مشک در گریبان؟ بنمـــای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دلفـــریبت     
تو در میان گل‌ها چون گل میـــــان خاری


وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابـــــرو      
این می‌کِشد به زورم وان می‌کُشدبه زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمــی‌گریزد  
دربند خوبرویان خوشتر کـــه رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربــودی   
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق مــــــا را       
کاین عمر صرف کردیم انــــــــــدر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیــــالت    
باطل بود که صورت بر قبلــــــه می‌نگاری


هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست  
درمان درد سعدی با دوست ســـازگاری

دل که بی دلبر بود بی جان بود
خوش بود جانی که با جانان بود


نور او در دیدهٔ ما رو نمود
گرچه از چشم شما پنهان بود


کنج دل گنجینهٔ عشق وی است
جای گنجش در دل ویران بود


هر که دید آئینهٔ گیتی نما
بر جمال خویشتن حیران بود


ذوق ما از عقل می پرسی مپرس
این کسی داند که او را آن بود


کشتهٔ او زندهٔ جاوید شد
پیش او مردن مرا آسان بود


نعمت الله در خرابات مغان
ساقی سرمست می نوشان بود

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

تا به کوی تو نهادیم صنم، روی نیاز
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم

در خور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست
ما از آن باده کشانیم که دریا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
به تولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

همه شب از طرب گریه مینا من و جام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

نشوی غافل از اندیشه شیدائی ما
گرچه زنجیر به پای دل شیدا زده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان
پای بر فرق جهان از سر دار آمده ایم

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
بتولای تو بر هر دو جهان پازده ایم

جای دیوانه چو در شهر ندانند هما
من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

  • امید میم