آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۵۶۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 

پاییزمی رسد که به مانند سال پیش

راز درخت باغچه را برملا کند

 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد ... - خدا کند ! -

 

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است و باید وفا کند

 

او نیز عاشق است و راهی نمانده است

جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ...

شاید اثرکند و خداوند فصل ها

یک فصل را به خاطر اوجا به جا کند

 

- تقویم خواست ازتو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند -

 

خش ... خش ... صدای پای خزان است ! یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند !

 

  • آرزو سلوط

به کعبه رفتم و ز آنجا، هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم

شعار کعبه چو دیدم سیاه، دست تمنا
دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم

چو حلقه ی در کعبه به صد نیاز گرفتم
دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم

نهاده خلق حرم، سوی کعبه روی عبادت
من از میان همه روی دل به سوی تو کردم

مرا به هیچ مقامی نبود غیر تو نامی
طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم

به موقف عرفات ایستاده خلق دعا خوان
من از دعا لب خود بسته، گفتگوی تو کردم

فتاده اهل منا در پی منا و مقاصد
چو جامی از همه فارغ، من آرزوی تو کردم

آمد دوباره محرم، با ناله ی عطش
گردیده موسم ماتم، با ناله ی عطش

باز این چه شورشست که در خلق عالمست
برپاست شور محرم، با ناله ی عطش

غنچه لبش ترک افتاد از فراق آب
قامت ز درد شده خم، با ناله ی عطش

زینب! زمان رفتن پنجم ستاره است
"ای وای من! نه! حسین هم؟ با ناله ی عطش؟"

یک جرعه آب بگیرد عموی آل الله
افتاده دست با علم، با ناله ی عطش

زینب رسیده به صحرای کربلا امشب
امشب بود شبی از غم، با ناله ی عطش


پی نوشت:

برای خواندن شعر دیگری از آقای حامد رئوفی در مورد واقعه عاشورا به اینجا مراجعه فرمایید.

فـراتر از همـه قصـه هـا و بـاورها
تو ای نگین درخشان کل اخترها

اگر به زلف تو چشمان حوریان افتد
نهان کند سر و تن را به زیر معجرها

اگر که قبله مردم دو چشم تو باشد
به یک نظر متدین شوند کافرها

تمام قصه ی پرواز شرح دیدن توست
و می پرند به یاد تو این کبوترها

گشای غنچه که دردانه در صدف مانده
که می کنند حسادت تمام گوهرها

کم آورم که نویسم من از تو ای بانو
قلم درخت و رودها دوات و برگ، دفترها



پی نوشت:برای مطالعه بیشتر آثار شاعر جوان و خوش ذوق اصفهانی،

آقای حامد رئوفی، به وبلاگ ایشان مراجعه نمایید.

لطف تو بی واسطه، دریای جودت بی کران
عالمی از فهم ابعاد وجودت ناتوان

صورت و سیرت...نه اصلا عمرت از مضمون پر است
ماه گندمگون! غریب خانه! مولای جوان!

چاه های خشک با دست تو جوشان می شدند
ای نگاهت مثل چشمه! ای دلت آتشفشان!

روز حسرت هیچ کس حسرت نخواهد خورد تا
بخشش ابن الرضایی تو باشد در میان

داستان عمر تو کوتاه بود اما نبود
لحظه ای تاریخ نور از ردپایت بی نشان

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی
یا سلیمانی که شأنش را نمی فهمد زمان

دوستانت بی وفایی، دشمنانت خون دل
آشنای طعنه ای از کودکی... از این و آن

نامتان را شیعیان گاهی به قصد... بگذریم
ما چنین گفتیم تا وا شد دهان دیگران

از قضا من هم جواد بن الرضایم گر چه باز
بین ما فرق است مولا از زمین تا آسمان