آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احمد شاملو» ثبت شده است

 روزی ما دوباره کبو ترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود،
بوسه است!
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست!
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند .
قفل،
افسانه یی ست!
و قلب ،
برای زندگی بس است!

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است ،
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست ،
تا من به خاطر ِ آخرین شعر رنج ِ جست و جویِ قافیه نبرم .

روزی که هر لب ترانه یی ست ،
تا کم ترین سرود ، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی ،
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر ،
نباشم !

من باهارم، تو زمین

من زمینم، تو درخت

من درختم، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه


تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو

تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها

باید

راه دوری رو بره تا دم دروازهی روز

مث شب گود و بزرگی

مث شب

تازه، روزم که بیاد

تو تمیزی

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه، نازکی

اون ململ مه

که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله مغرور و بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی…


من باهارم، تو زمین

من زمینم، تو درخت

من درختم، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه