آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انسیه موسویان» ثبت شده است

آن‌جا که شعر در کف نامردمان رهاست،
موعود من! صدای تو عاشق‌ترین صداست


این جغدهای خفته، که آواز شوم‌شان
در ژرفنای تیره و خاموش شب رهاست،


باور نمی‌کنند که چشمان روشنت
دیری‌ست قبله‌گاه تمام ستاره‌هاست


من می‌شناسمت، دل غمگین و خسته‌ات
با درد با غرور ترک‌خورده، آشناست،


آری تو آن درخت کریمی که دست‌هات
عمری‌ست آشیانه‌ی گرم پرنده‌هاست


آخر چگونه در گذر بادهای تند
می‌ایستی که قامت سبز تو تا خداست؟


من از هجوم دشنه‌ی شب زخم خورده‌ام
پس مرهم نگاه اهورایی‌ات کجاست؟

تمام هستی‌ام، آوازهای جاری توست
بخوان ترانه دلم مست بی‌قراری توست


نهال کوچک شعرم که غرق پاییز است
طراوتش زِ نفس‌های نوبهاری توست


تویی که شور شکفتن به شعر من دادی
و آب و سبزه و آیینه، یادگاری توست


نگاه کن چه صبورم، چه بی‌صدا ای عشق
که روی شانه‌ی من زخم‌های کاری توست


ولی هنوز پُر از شور شعر و آوازم
هنوز این لب شیرین‌سخن قناری توست

آبی‌ترین تصویر شعر بی‌ریایم!
برگرد، می‌میرد بدون تو صدایم

هر شب به یاد لحظه‌های غربت تو
لبریز باران می‌شود دست دعایم

گفتی که از عشق و غزل، هر آن‌چه داری
یک روز می‌ریزی تمامش را به پایم

کی می‌رسی ای حنجرت لبریز آواز؟
کی شعرهای تازه می‌خوانی برایم؟

احساس بارانی! غریب خسته‌ی من!
کی می‌گذاری سر به روی شانه‌هایم؟

بگذار تکفیرم کنند آری، ولی من
تنها نگاهِ عاشقت را می‌سرایم

مرا به سفره‌ی آواز خویش مهمان کن
به یک اشاره شب تیره را چراغان کن


شکسته دشنه‌ی مردان، دلاوران مُردند
سوار فاتح خورشید! عزم میدان کن


هنوز در تب فریاد، هم‌صدای توام
به سِحر حنجره برخیز و باز توفان کن


تو از نژاد سحرزادگان این خاکی
برای زخم شب تیره، فکر درمان کن


رفیق روشن آیینه! تشنه‌ی نوریم
بیا و خلوت ما را ستاره‌باران کن


سکوت می‌کُشدم، شعر تازه‌ای بسرای
و این قناری خاموش را غزل‌خوان کن


دلم برای صدایت بهانه می‌گیرد
مرا به سفره‌ی آواز خویش مهمان کن

مردی که بر فراز زمان ایستاده است
غمگین‌ترین مسافر تنهای جاده است


شب در عبور، جاده پُر از وحشت و هراس
اما هنوز مرد مسافر، پیاده است


او را به شب چه کار و به این ابرهای تار؟
او چون نگاه آینه‌ها صاف و ساده است


مستی گرفته خوشه‌ی انگور از لبش
«هم‌راز عشق و هم‌نفس جام باده است»


دیگر چه جای غم که نهال جوان من
چون کوه در هجوم خزان ایستاده است


تنها نه ایستاده که در بارش خزان
چون شاخسار سبز غزل، غنچه داده است


با بال‌های خسته به خورشید می‌رسد
پرواز روشنش به من این مژده داده است