آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جلال الدین محمد بلخی» ثبت شده است

امروز خندانیم و خوش، کان بخت خندان می رسد
سلطانِ سلطانانِ ما از سوی میدان می رسد

امروز توبه بشکنم، پرهیز را بر هم زنم
کان یوسف خوبان ما از شهر کنعان می رسد

مست و خرامان می روم، پوشیده چون جان می روم
پُرسان و جویان می روم، آن سو که سلطان می رسد

اقبال آبادان شده، دستار دل ویران شده
اُفتان شده، خیزان شده، کز بزم مستان می رسد

پُر نور شو چون آسمان، سرسبز شو چون بوستان
شو آشنا چون ماهیان، کان بحر عُمّان می رسد

باز آمدی، کف می زنی، تا خانه ها ویران کنی
زیرا که در ویرانه ها خورشید رخشان می رسد

امروز مستان را بجو، غیبم ببین عیبم مگو
زیرا ز مستی های او حرفم پریشان می رسد

 

  • آرزو سلوط
تیز روم تیز روم تا به سواران برسم
نیست شوم نیست شوم تا برِجانان برسم

خوش شده ام، خوش شده ام ،پاره ی آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم

خاک شوم خاک شوم  تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم

چون که فتادم ز فلک، ذره صفت، لرزانم
ایمن و بی لرزه شوم چون که به پایان برسم

چرخ بود جای شرف، خاک بود جای تلف
باز رهم زین دو طرف، تا برِ سلطان برسم

عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
در دل کفر آمده ام  تا که به ایمان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکۀ زر تا که به میزان برسم

هیچ طبیبی ندهد  بی مرضی حب و دوا
من همگی درد شوم تا که به درمان برسم

من درد تورا ز دست، آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان، ندهم

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد، هین دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

بی همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی، مکنت و مال من تویی
آب زلال من تویی، بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی
آن منی، کجا روی؟، بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند، برکنی، توبه کنند، بشکنی
این همه خود تو می‌کنی، بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی، بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم، ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم، بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای، نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای، بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یارمن، گشت خراب کار من
مونس وغمگسار من، بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم، بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای صنم، نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود