آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حامد عسکری» ثبت شده است

هر بار خواست چای بریزد، نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می خندی و برات مهم نیست ... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من...فلک زده من...بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!

بی تو چقدر خرد و خمیرند لحظه ها
مثل منِ فلک زده پیرند لحظه ها

مثل من فلک زده مثل من غریب
بی تو چقدر خاک بگیرند لحظه ها

انگار در نگاه توتکثیر میشوند
انگار بر تو بخشپذیرند لحظه ها

حالا منم و گریه بر این درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها

«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام !
لانه ی بر شاخه های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند...
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را وا کنم، عمرم گذشت
وا نشد..... بدتر از آن بال و پرم را........

من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها
از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی
ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟
یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم
بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار
بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی
  • امید میم

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده، سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

که در باغی، درختی مهربان را آلبالویش

کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش، یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده بودم، دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم، این زخم هم رویش

  • امید میم