آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حدیث لزرغلامی» ثبت شده است

چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟
•   
شما که شاهد فنجان خالیم بودید
چرا ندیدمتان؟ در حوالیم بودید!
•   
چه آش نذری خوبی! چرا ندیدمتان؟
شما که کاسه ی سبز سفالیم بودید
•   
شبیه نقش دو آهو کنارتان مردم
گره زدید مرا...دار قالیم بودید
•   
به سیم آخر چشمانتان زدم یک روز
شما که  End من و بی خیالیم بودید!
•   
ولی نشد که شما واقعیتم بشوید
شما که خاطره ی خشک و خالیم بودید
•   
چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟
•   
چقدر صبر نکردی و پشت هم رفتی
شبیه لرزه بر اندام ارگ بم رفتی
•   
چقدر صبر نکردی که یکنواخت شویم
چه سرد و گرم چشاندی، زیاد و کم رفتی
•   
مرا به پنجره فولاد گریه ات بستی
کبوترانه خودت تا دم حرم رفتی
•   
صدام کردی و گفتی بیا قدم بزنیم
قدم زدم همه ات را، قدم قدم رفتی
•   
تو ای ستاره چه آرام ناپدید شدی
به راه شیری من توی پیچ و خم رفتی
•   
چقدر فاصله دادی...خودم، خودت کردی
به نام من شده بودی و از خودم رفتی
•   
نخواستی که بیایی و پیش من باشی
به رنگ خاطره ماندی و از دلم رفتی
•   
چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟
•   
تو یا شما؟ چه بگویم؟ بگو به ما چه گذشت؟
به این قناری غمگین بی صدا چه گذشت؟
•   
چه برف خاطره سوزی، چقدر حرف زدیم
بگو به هر دوی ما توی آن هوا چه گذشت
•   
چه فیلمنامه ی خوبی! چقدر احساسی
به روی پرده ی ما توی سینما چه گذشت؟
•   
تو نقش اول احساس های من بودی
بدون تو چه بگویم به ماجرا چه گذشت
•   
چقدر بازی خوبی...بزن عقب یک بار
مرور می کنم امشب که بین ما چه گذشت
•   
چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ی تلخ تو را به لب بزنم؟