آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حسین منزوی» ثبت شده است

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمی برید از من

 زمین سوخته ام، نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من

 خزان به قیمت جان، جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من

 شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز این سان مکدرید از من

 نه! در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من

 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه، تیغ از شما ورید از من

 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
 شما که قاصد صد شانه بر سرید، از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما که با غم من آشناترید از من