آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سعدی» ثبت شده است

 چون است حال بستان ای باد نوبهـاری    
کز بلبلان برآمد فـــــریاد بی‌قــــــــــراری


ای گنج نوشدارو با خستگـــــان نگه کن   
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهـــــــــــــل    
ور نه به شکل شیرین شور ازجهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عــرق برآرد     
چون بر شکوفه آید باران نوبهـــــــــاری


عود است زیر دامن یا گـل در آستینت      
یا مشک در گریبان؟ بنمـــای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دلفـــریبت     
تو در میان گل‌ها چون گل میـــــان خاری


وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابـــــرو      
این می‌کِشد به زورم وان می‌کُشدبه زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمــی‌گریزد  
دربند خوبرویان خوشتر کـــه رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربــودی   
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق مــــــا را       
کاین عمر صرف کردیم انــــــــــدر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیــــالت    
باطل بود که صورت بر قبلــــــه می‌نگاری


هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست  
درمان درد سعدی با دوست ســـازگاری

فتنه‌ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
قامتست آن یا قیامت عنبرست آن یا عبیر

گم شدم در راه سودا ره نمایا ره نمای
شخصم از پای اندر آمد دستگیرا دستگیر

گر ز پیش خود برانی چون سگ از مسجد مرا
سر ز حکمت برندارم چون مرید از گفت پیر

ناوک فریاد من هر ساعت از مجرای دل
بگذرد از چرخ اطلس همچو سوزن از حریر

چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب
چون کنم کز جان گزیرست و ز جانان ناگزیر

بی تو گر در جنتم ناخوش شراب سلسبیل
با تو گر در دوزخم خرم هوای زمهریر

گر بپرد مرغ وصلت در هوای بخت من
وه که آن ساعت ز شادی چارپر گردم چو تیر

تا روانم هست خواهم راند نامت بر زبان
تا وجودم هست خواهم کند نقشت در ضمیر

گر نبارد فضل باران عنایت بر سرم
لابه بر گردون رسانم چون جهودان در فطیر

بوالعجب شوریده‌ام سهوم به رحمت درگذار
سهمگن درمانده‌ام جرمم به طاعت درپذیر

آه دردآلود سعدی گر ز گردون بگذرد
در تو کافردل نگیرد ای مسلمانان نفیر

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم، برِ آب زندگانی

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی

دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی

زهی رفیق که با چون تو سروبالایی ست
که از خدای بر او نعمتی و آلایی ست

هر آن که با تو دمی یافت ست در همه عمر
نیافت ست اگرش بعد از آن تمنایی ست

هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگربار
برای خود نفسی می‌زند نه بس رایی ست

نه عاشق ست که هر ساعتش نظر به کسی
نه عارفست که هر روز خاطرش جایی ست

مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی
که هر که با تو به خلوت بود نه تنهایی ست

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود
به اضطرار توان بود اگر شکیبایی ست

نظر به روی تو هر بامداد نوروزی ست
شب فراق تو هر شب که هست یلدایی ست

خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبایی ست

حکیم بین که برآورد سر به شیدایی
حکیم را که دل از دست رفت شیدایی ست

ولیک عذر توان گفت پای سعدی را
در این لجم چو فروشد نه اولین پایی ست

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان    
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی