آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شیخ بهایی» ثبت شده است

همه شب نماز خواندن،همه روز، روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

به شهر عافیت، مأوی ندارم
بغیر از کوی حرمان، جا ندارم

من از پروانه دارم چشم تحسین
ز عشاق دگر، پروا ندارم

بهشتم می‌دهد رضوان به طاعت
سر و سامان این سودا ندارم

بهائی جوید از من زهد و تقوی
سخن کوتاه، من اینها ندارم

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید

دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!

نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی

که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را

نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی

از که دوری و با که هم نفسی

ناز بر بلبلان بستان کن!

تو گلی، گل، نه خاری و نه خسی

تا کی ای عندلیب عالم قدس!

مایل دام و عاشق قفسی؟

تو همایی، همای؛ چند کنی

گاه، جغدی و گاه؛ خرمگسی؟

ای صبا! در دیار مهجوران

گر سر کوچه‌ی بلا برسی

با بهائی بگو که با سگ نفس

تا به کی بهر هیچ در مرسی

آنان که شمع آرزو ، در بزم عشق افروختند

از تلخی جان کندنم ، از عاشقی واسوختند

دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مساله

و امروز اهل مکیده رندی ز من آموختد

چون رشته ایمان من بگسسته دیدند اهل کفر

یک رشته از زنار خود بر خرقۀ من دوختند

یا رب چه فرخ طالعند آنان که در بازار عشق

دردی خریدند و غم دنیای دون بفرختند

در گوش اهل مدرسه ، یا رب بهایی شب چه گفت؟

کامروز آن بیچارگان اوراق خود را سوختند