آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عبید زاکانی» ثبت شده است

عزم کجا کرده‌ای؟ باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی

ماه چو روی تو دید، گفت زهی نیکوی
سرو که قد تو دید، گفت زهی راستی

آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست
فتنه‌ی آخر زمان، خاست چو برخاستی

دوش در آن سرخوشی، هوش ز ما می ربود
کاسه که می داشتی، عذر که میخواستی

پیش عبید آمدی، مرده دلش زنده شد
باز چو بیرون شدی، جان و تنش کاستی

خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد

جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن
زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد

عاشق دلشده را پند خردمند چه سود
رند دیوانه کجا گوش به عاقل دارد

مبتلائیست که امید خلاصش نبود
هر که بر پای دل از عشق سلاسل دارد

تا دم بازپسین غرقه‌ی دریای غمش
مدعی باشد اگر چشم به ساحل دارد

هرکه خواهد که کند از تو مرادی حاصل
حاصل آنست که اندیشه‌ی باطل دارد

می کشد ساعد سیمین تو ما را و عبید
میل بوسیدن سرپنجه‌ی قاتل دارد