آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علیرضا بدیع» ثبت شده است

سرِزبانی و آرایه در بدن داری
تو قابلیت ضرب المثل شدن داری

برای من که به لطف خدا تو را دارم
لطیفه ای شده ترکیب «خویشتن داری»

سئوال کرده تو را هفت قرن مولانا
و عقل و عشق در این باره گفته اند: «آری!»

تو کیستی که دلت خانقاه خورشید است؟
و از تلألو مهتاب پیرهن داری

به غیر ماه وَ خورشید، سرشماری کن
که چند عاشق سرگشته مثل من داری…؟!

مرا به خویش بخوان! تا که جاودانه شوم
که مُهر معتبرِ عشق بر دهن داری

تمام سهم من از نوبهارِ آغوشت
گلی ست شکل تبسم که ظاهرن داری

من آهوانه پناه آورم به دامانت
خوشا به حال اسیری که در کمند آری!

  • امید میم

دراین محاکمه تفهیم اتهامم کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمامم کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم،
تو با سیاست ابروی خویش رامم کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرامم کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن

با استکان قهوه عوض کن دوات را 

بنویس توی دفتر من چشم هات را

بر روزهای مرده تقویم، خط بزن 

وا کن تمام پنجره های حیات را

خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم 

پر رنگ کن بخاطر من این نکات را

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند 

آن گونه که خواجه و شاخ نبات را

نام تو با نسیم نشابور می رود 

تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!

از نو بدل به بتکده کن سومنات را

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن 

تسخیر کرده ای همه کائنات را

تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند 

بر روی ما مبند کتاب نجات را

  • امید میم
همیشه خواسته ام از خدا فقط او را
چنان که خسته تنی، چای قند پهلو را
•   
به مرگ راضی ام؛  آن جا که راوی قصه
سپرده است به او پیک نوشدارو را
•   
سفر که فاصله انداخت بین ما، امروز
دوباره سوی من آورده این پرستو را
•   
تن تو عطر پراکنده یا که آورده ست
نسیم صبح نشابور با خود این بو را؟
•   
دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد
بریده اند به نام تو ناف آهو را
•   
گرفته اند به نام غنایم جنگی
سیاه لشگر مو ها، کمان ابرو را
•   
مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...
مشکن، برای روز مبادا چراغ جادو را
•   
تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی
بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را؟