آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علیرضا قزوه» ثبت شده است

من فکر می کنم مزۀ نان عوض شده ست
آواز کوچه، لحن خیابان عوض شده ست

تنها نه لهجۀ دل من فرق کرده است
حتی صدای گریۀ باران عوض شده ست

عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست

خان ها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست

سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست؟

قرآن شکیل تر شده، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟

"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست؟

این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست

ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست

انسان روزگار مرا، ای خدا ببین!
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

ما کتاب کهنه ای هستیم ، سرتا پا غلط
خواندنی ها را سراسر خوانده ایم  امّا غلط

سال ها تدریس  می کردم ، خطا را با خطا
سال ها تصحیح می کردم ، غلط را با غلط

بی خبر بودم ، دریغا از اصول الدین عشق
خط غلط، انشا غلط، دانش غلط، تقوی غلط

دین اگر این است ! بی دینان زِ ما مؤمن ترند
این مسلمانی ست آخر !؟  لا غلط  الّا غلط

روز اوّل درس مان دادند یک دنیا فریب
روز آخر ، مشق ما این بود، یک عُـقـبا غلط

گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود
شیخــنا فرمود ، امّا یا خطا شد یا غلط

گفتم از فرط غلط ها دفتر دل شد سیاه
گفت می دانم ، غلط داریم آخر تا غلط !

روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت
دیده ی من یک غلط می دید و او ، صدها غلط

یا رب از تو مغفرت زیباست از ما اعتراف
یا رب از تو مرحمت می زیبد و  از ما غلط

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های

پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های

طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های

زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله‌ها ، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های

ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید؟ کجا؟ های

شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین آید، درآیید هلا، های

کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های

این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های

از کوفه خبر می‌رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های

عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های

بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های

آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های

با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های

خورشید نه این است که می‌چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های

می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان
هفتاد قمر گرد سرِ شمس ضُحی، های

خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های

از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
●●●

طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره‌ها، های

بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های

تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا، های

بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های

امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های

این مویه کنان در پی راهی به مدینه‌ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های

این پیرهن پاره، تن کیست؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های

در آینه سر می‌کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می‌خورد آن زلف رها، های

این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی‌ست ز سرهای جدا، های

بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما،های...
●●●

من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های

آتش شده‌ام آتش نوشان منا، هوی
عنقا شده‌ام، سوخته جانان منا، های

هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حی غزا می‌زد و من «حی علی» های

امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های

خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های

با فرق علی(ع) کوفه‌ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های

بر حنجره تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا؟ های

این کودک معصوم چه می‌خواست؟ چه می‌گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
●●●

هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های

این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های

گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می‌رسد این سر به سما، های

گفتند به شکرانه‌ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های

آیینه‌تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های

مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله‌ها، های

این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های

ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه‌ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!

در جان شما مرده دلان زمزمه‌ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های

ای قوم تماشاگر افسونگر بی‌روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های
●●●

یک تن ز شما دم نزد آن روز که می‌رفت
از کوفه سوی شام سر کشته ما، های

یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های

آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های

دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های

ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
●●●

از کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های

خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های

این هیات بی‌سر شدگان قافله کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های

من قافله سالارم و ما قافله‌ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما، های

ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
●●●

یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله‌ی هول و ولا، های

منظومه‌ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده‌ست بجز گریه به جا؟ های

خون نامه‌ی بی‌سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه‌ی دلتنگ تو را، های

پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه هفتاد و دو گیسوی رها! های
●●●

در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا، های

با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه غیب نما، های

در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های

آن شاعر شوریده که می‌گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های

من حنجره‌ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره‌ام وقف تمام شهدا، های

از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می‌زنی امشب به کجا؟ های

ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های

های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های

یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ‌تان گویم یاران که چرا های ...
●●●

هفتاد و دو دف هر صبح می‌کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های

این جاده همان جاده خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های

ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های

حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های...

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه السلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است


از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است


دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است


با تشنگان چشمه‌ی احلی ‌من‌ العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است


این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است


یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است


هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است


 باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها


●●●


جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر


صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر


بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟


قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر


عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!


قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر


با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

●●●


فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات


گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات


با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌ کنان مشک را فرات


چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات


حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!


از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات


از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم
●●●


بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند


پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند


این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند


غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند


ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند


در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند


هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند


از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

●●●


کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند


از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند


بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند


پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند


یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند


با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند


با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم

●●●


ای زلف خون فشان توام لیلة ‌البرات
وقت نماز شب شده، حی علی‌ الصلات


از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات


خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات


طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!


بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!


ما را حیات لم‌ یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات


عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا

●●●


از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!


دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای ‌گونه‌تر از این بیاورید!


وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!


امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!


گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!


سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!


خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!

●●●


خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما


آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟


آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟


دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما


از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما


با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما


گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می‌کنی
●●●


در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟


برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»


تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!


شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست


تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست


ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!


باران می گرفت و سبو ها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند

●●●


باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟


آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟


کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟


بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟


بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟


بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم


از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌ست
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌ست


موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌ست


این کاروان تشنه،  ز هر جا گذشته ‌است
صد جویبار، چشمه ی حیوان بر آمده‌ست


باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست


انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌ست


راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌ست


چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

●●●


گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود


سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!


مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود


مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود


مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود


اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود


یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود

●●●


تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه


جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه


امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه


با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!


امشب به نوحه‌خ وانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه


بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!


بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

●●●


قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی ‌الدوام


قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام


هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام


این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!


تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام


اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام


با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم