آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غلامرضا طریقی» ثبت شده است

جا می‌خورد از تردی ساق تو، پرنده!
ایمان منی، سست و ظریف و شکننده!

هم، چون کف امواج «خزر» چشم‌گریزی
هم، مثل شکوه سبلان خیره‌کننده

می‌خواست مرا مرگ دهد آن که نهاده‌ست
بر خوان لبان تو، مربای کشنده!
 ●
چون رشته‌ی ابریشم قالیچه‌ی شرقی‌ ست
بر پوست شفاف تو رگ‌های خزنده!

غیر از تو که یک شاخه‌‌ی گل بین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده ؟
 ●
لب‌های تو اندوخته‌ی آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده!
 ●
ای قصه‌ی موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
 ●
افسوس که چون اشک، توان گذرم نیست
از گونه‌ی سرخ تو  پل گریه و خنده! 


عشق تو قماری‌ست که بازنده ندارد
ای دست تو پیوسته پر از برگ برنده!

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!
مرا بخواه که هر قطعه‌ام غــــزل بشود!

مرا بخوان که پس از این همه "الهه ناز"
دوباره ورد زبانــــــــم "اتل متل" بشود!

سیاه چشم! فنا کن سپید را، مگذار!
که محتوای غـــزل نیز مبتذل بشود

هـزار وعده بـه من داده‌ای بگــو چـــه کنم؟
که دست‌کم یکی از وعده‌ها عمل بشود؟!

قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست
اگـــر بــــه دست تـــــو نامحرمی بغل بشود!

بیــــــا و مسئله‌هـــا را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود:

اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله‌ها عاشقانه حل بشود!

  • آرزو سلوط

اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم
سعادتی ست تو را داشتن، که من دارم!

کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟

مرا بــه خود بفشار و ببین بــه جای بدن
چه آتشی ست؟ که در زیر پیرهن دارم

به رغم دیدن آرامش تو کم نشده
ارادتــی کــه به آرامش کفن دارم

مرا که وقت غروبم رسیده بدرقه کن
اگرچه با تو امیدی به سر زدن دارم!

حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
در بند این خیال نمانی که نیستی

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟
  • امید میم
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است

مثل من باغچه ی خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده، گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر، آواره ی تهران شده است

عشق دانشکده تجربه ی انسان هاست
گرچه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است