آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فروغ فرخزاد» ثبت شده است

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ  بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی  که خواب نبودم دیده ام
 
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست،
مثل پدر نیست ،
مثل انسی نیست ،
مثل یحیی نیست ،
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد
و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز  و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است 
یا حاجت الحاجات است 

و می تواند
تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ، جنس نسیه بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ "الله "که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می خواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ...
چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  می آید
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
 
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم می شوم 
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابان ها گم نمی شود
کاری نمی کند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
 
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
 
من پله های  یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند
 
من پله های  یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
 
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست ،
در نفسش با ماست،
در صدایش با ماست
 
 کسی که آمدنش  را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درخت های  کهنه ی  یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ  می شود،  بزرگ می شود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ،
از میان پچ و پچ گل های اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت می کند
و سهم ما را می دهد

من خواب دیده ام ...