آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرتضی کرامتی» ثبت شده است

آشنایم می شوی، بیگانه می خوانی مرا
نیت ات این بود، از اوّل! برنجانی مرا

عشق را وقت جدایی در نگاهت دیده ام
خوب می دانم که با اکراه می رانی مرا

بعد از آن روزی که چترم را ربودی از دلم
بی قرارم می کند هر ابر و بارانی، مرا

آبروی رفته ام را می روی و می بری
می روی اما چرا از خود نمی دانی مرا

واژه ای سردر گمم در دفتر اشعار تو
می رسی تنها به من، اما نمی خوانی مرا

کیست تا امشب وجود ماه را باور کند
با دلم همراه باشد، راه را باور کند

علت عاشق شدن یک لحظه دیدارست و بس
کیست تا این لحظه ی کوتاه را باور کند

گرگ ها دیشب برادر های او را خورده اند
کیست حالا یوسف در چاه را باور کند

آینه وقتی که چشمان مرا پر آه دید
آنقدر خندید تا این آه را باور کند

زندگی بی تو شبیه مردن و جان کندن است
کاش مردی بود این اکراه را باور کند
  • امید میم