آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «منزوی» ثبت شده است

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام، نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز این سان مکدرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من

زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد

که گاه پیرهن یوسف، کنایه های کفن دارد

کی ام، کی ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟

بهل که تا بشود ای دوست! هر آن چه قصد شدن دارد

دو باره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد

دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد

زنی چنین که تویی بی شک، شکوه و روح دگر بخشد

به آن تصوّر دیرینه، که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم

در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد

  • امید میم

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌ پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

لبت صریح ترین آیه­ی شکوفائی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست


چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قله­های مه آلود، محو و رویائی ست


چگونه وصف کنم هیئت نجیب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست


تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست


در آستانه­ی دریای دیدگان تو شرم
شکوهمند­تر از مرغکان دریائی ست


شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناک­تر از عطرهای صحرائی ست


مجال بوسه به لب­های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست

پناه غربت غمناک دستهائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست

شب می‏رسد از راه و شفق سرخ‏ترین است
و آن ابر چنان لکه خونش به جبین است 


تا خون که نوشد؟ چه کسی را بفروشد؟
این بار یهودا که شب بازپسین است 


پا در ره صبح‏اند شهیدان و در این راه
دژخیم به کین است و کمانش به کمین است 


جانبازی و عشق آندو حریفان قدیم‏اند
تا بوده چنین بوده و تا هست، چنین است 


ای عاشق خورشید! که در عشق بزرگت
پیراهن خونین تو برهان مبین است 


هر چند هنوز آن سوی این ظلمت ظالم
خورشید درخشنده تو، پرده‏نشین است 


اما دمد آن صبح به زودی که ببینیم
عالم همه خورشید تو را، زیر نگین است