آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مژگان عباسلو» ثبت شده است

تا باد میان من و تو نامه‌رسان است
موی من و آرامش تو در نوسان است

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید
دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه
شیرینی بسیار خوراک مگسان است

هرچند که هر شاخه‌گلی رنگی و بویی
این شاخه به آن… هم صفت بوالهوسان است

اینطور هوا حامل توفان جدیدی ست
اینطور میان من و تو نامه‌رسان است

دنیا که به کام تو و من نیست، نباشد
ای کاش بدانیم به کام چه کسان است؟!

 

من از تبار تیشه‌ام، با من غمی هست
در ریشه‌ام احساس درد مبهمی هست


بر گیسوانم بوسه زد روزی خداوند
در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست


وقتی مرا با خاک یکسان ساخت یعنی:
در نقشه‌ی جغرافیای من بمی هست


من روی آرامش نخواهم دید با تو
با تو لفی‌خسر است هرجا آدمی هست


جز زخم این دنیا نخوردم از تو ای عشق!
آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره، کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

چشم‌ها – پنجره‌های تو – تأمل دارند
فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟
کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌‌جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند
میش‌هایم کــه تــهِ چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:
در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همـــه تا دامنــــه‌ء کــــوه تحمــل دارند
  • آرزو سلوط