آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ناصر حامدی» ثبت شده است

خانم! شما که مانده دلم مات چشم تان
 یعنی شدم مزاحم اوقات چشم تان

 امروز درس مان غزلی تازه از شماست
 فصلی جدید از ادبیات چشم تان

 فصلی که با رسیدنش انگار می رسند
 دستان من به دامن "سادات" چشم تان

 فصلی که فرصت سفری عاشقانه است
 از اصفهان دل به محلات چشم تان

 خانم! اجازه هست بمیرم، که بعد از آن
 جانم جوان شود به کرامات چشم تان؟

 با چند  لهجه اشک بریزم، نمی برید
 یک نیمه شب مرا به ملاقات چشم تان؟

 یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را
مومن شوم به سبزی آیات چشم تان

 اوضاع رو به راه تر از این نمی شود
ما و شما و خواب و خیالات چشم تان...

بگـــو به باد پرش را تکـــان تکـــان بدهد
بگـــو به ابــر کـه باران بــی امـــان بدهد

چه بی قرار و چه بیگانه مانده ایم، ای کاش
کســـی بیـاید و ما را به هم نشان بدهد

کســـی بیـــاید و ما را به کوچـــه ها ببرد
به مــا برای رسیـــدن به هم، تــوان بدهد

بگو، مگر برســـاند کســـی به گوش خدا
که از نگاهش، سهمی به عاشقان بدهد

بـرای هــر دل تنـــها، دلــی ردیـــف کــنـد
به هر نگـــاه جـــوان، یار مهــــربان بدهـد

خدا که این همه خوب است کاش امر کند
کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد

خانم ! شما که مانده دلم مات "چشم" تان
 یعنی شدم مزاحم اوقات چشم تان

 امروز درس مان غزلی تازه از شماست
 فصلی جدید از ادبیات چشم تان

 فصلی که با رسیدنش انگار می رسند
 دستان من به دامن "سادات" چشم تان

 فصلی که فرصت سفری عاشقانه است
 از اصفهان دل به محلات چشم تان

 خانم ! اجازه هست بمیرم، که بعد از آن
 جانم جوان شود به کرامات چشم تان؟

 با چند "لهجه" اشک بریزم، نمی برید
 یک نیمه شب مرا به ملاقات چشم تان؟

 یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را
مومن شوم به "سبز"ی آیات چشم تان

 اوضاع رو به راه تر از این نمی شود
ما و شما و "خواب" و خیالات چشم تان...

بس کن، بخواب، پنجره ای وا نمی شود 

اهل دلی به فکر دل ما نمی شود

قدری بخند، گریه برای تو خوب نیست

با اشک، درد عشق مداوا نمی شود

بس کن چقدر خیره به امواج می شوی

دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود

چشمان من خلاصه ای از اشک های توست

چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود

بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست

این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود

بس کن، بخند گریه برای تو خوب نیست

مانند خنده های تو پیدا نمی شود

  • امید میم