آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

آستان حضرت دوست

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هوشنگ ابتهاج» ثبت شده است

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند 

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

● 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کشد

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

● 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار 

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

● 

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم 

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

● 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود 

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

● 

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

● 

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست 

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

  • امید میم

هوای روی تو دارم نمی گذارندم 

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت 

نگاه کن که به دست که می سپارندم

● 

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

● 

غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست 

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

● 

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم

● 

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه 

غم شکسته دلانم که می گسارندم

● 

من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم 

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

● 

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق 

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

● 

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم 

چه نقش های که ازین دست می نگارندم

● 

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد 

که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

  • امید میم

زین پیش، از پس و پیش زلف دو تا مگستر
در پیش پای دل ها، دام بلا مگستر

تا کی کنی پریشان، دل های مبتلا را
آن خرمن بلا را، پیش صبا مگستر

بر پای مرغ مألوف، کس رشته می نبندد
دام فسون خدا را، بر آشنا مگستر

من خود به خواهش خویش، سر در پی ات نهادم
دستان مساز و دامم در پیش پا مگستر

چون شب سیاه کردی، بر سایه روز روشن
بر آن مه دو هفته، زلف دو تا مگستر

  • امید میم